گذر زمان

اساس زندگي گذر زمان است. چرا اينقدر عجيب شده بيهوده گذراندن؟ ! زمان براي من ميگذرد همانگونه كه براي ميلياردها نفر ديگر ميگذرد ! اگر نگذرد زمين و آسمان را به هم ميدوزم، ولي ميگذرد ! پس بيهوده ميگذرانم، تا ديوار افسوس را به بلنداي زمانهاي گذشته بسازم، و بياموزم كه چرا عجيب است بيهوده گذراندن زمان !

سياست از منطق فازي پيروي مي كند

واقعيت ها بايد مسير رسيدن به خواسته هاي ما را مشخص كنند، نه ايده آل ها !  ايده آليست ها دور از واقعيت گام بر ميدارند ! و چون املاي ننوشته دارند، تيغ انتقادشان به املاي ديگران بسيار تيز است و البته انتقاد حق هر جرياني است. ولي  بستر انتقاد بسيار مهم است، اگر توجه اي به بستر انتقادمان نكنيم، سطوحي مختلف از جامعه كه تفاوتي بين انتقاد براي پيشرفت و انتقاد براي نابودي نمي دانند، دچار بدبيني مي شوند كه بستر عوامفريبي را آماده مي كند! تنها راه رسيدن به خواسته هاي دمكراتيك، همگام شدن در اشتراكات حداقلي است، چون اگر همه مطالبات جريان همفكر خود را بدون كاستي بخواهيم، تداخلي در گوناگوني خواسته هاي جريانهاي مختلف به وجود خواهد آمد. اگر معتقد به دمكراسي هستيم، و اعتقاد به تكثر در جامعه سياسي داريم، نبايد توقع داشته باشيم كه همه جريانها همچون ما فكر كنند. در جريانهاي مختلف، افراد مختلف با خصوصيات شخصي منحصر به فردشان وجود دارند، ما به همه اين اشكال مختلف احترام مي گذاريم. خاتمي و همفكرانش املاي نوشته اي دارند در بستر و شرايط خاص دوران اصلاحات، هر چه بود همان بود. وجود نقص انكار ناپذير است، ولي وقتي همچنان پس از 13 سال از  شروع دوران اصلاحات، امروز در كنار اين جرياني كه هنوز هم حضور دارد كار مي كنيم، نمي توانيم آنها را به نابودي بكشانيم.  پيشرفت و انعطاف رو به رشد اصلاح طلبان را هم ببينيم، خاتمي امروز ديگر جايگاه و ادعاي رهبري سياسي ندارد، اين  نتيجه آزمون و خطاي همه ما بود، اما همچنان نماينده يك جريان فكري است كه كم هم نيستند. مقايسه خاتمي با موسوي مقايسه فردي است، اما هر دوي اينها در يك جريان فكري قرار دارند. امروز همه با هم در پشت يك سري از مطالبات مشترك متحد شده ايم، با در نظر گرفتن آن تجربيات، پيشرفتها و تغييراتي كه همه جريانها تا به امروز كرده اند.  در گذشته زندگي نكنيم، امروز را ببينيم كه همراهانمان چه كساني هستند.  اگر از انتقادها براي همكاري بهتر درمسير مشتركمان استفاده مي كنيم ، كه مفيد است، اما با حفظ احترام به تغييرات و پيشرفت به وجود آمده، نه نگاهي بدون انعطاف ! ما شعارمان گوناگوني است و فرياد مي زنيم كه در جوامع انساني به علت گوناگوني جريانهاي فكري، ابتكار عمل با اكثريت است، اكثريتي كه خود از درون بسيار گوناگون است. نميدانم اين همه انتقادها به موسوي و اصلاح طلبان و خاتمي كه به علت جريان فكريشان، سالها نزديكتر به حكومت بوده اند براي چيست؟ بستر سياسي موجود در ايران  پيوندي با همه خواسته هاي سياسي نداشته و ندارد، تنها پيوند، اصلاح طلبان دوم خردادي  بودند. از اين جريان در جهت شكست تماميت خواهي حاكميت اقتدار گرا استفاده مي كنيم،  ولي براي خود اين جريان احترام وجودي قائل نميشويم! جريانهايي كه هيچ وقت حاضر به تعديل نظراتشان نمي شوند و هيچ وقت واقعيت را مبناي حركت خود قرار نمي دهند، به جاي پرداختن به واقعيت امروز و ماهيت امروزي جريانها، همچنان بر طبل  كم كاري اصلاح طلبان دوم خردادي  در يك بازه زماني كه گذشته مي كوبند. كدام جرياني مي تواند ادعا كند كه توان پوششي گسترده و بدون نقص  بر روي جريانهاي مختلف سياسي دارد. آن چيزي كه ميخواهيم با آن چيزي كه در واقعيت رخ مي دهد متفاوت است. قرار است از گذشته درس بگيريم  و هر طيفي نقش خود را بازي ميكند، سياست از منطق فازي پيروي مي كند، نه منطق صفر و يك !

انسان از تولد تا مرگ!

زندگي از تولد تا مرگ! اگر اين حقيقت فراموش نمي شد، دنيايي انساني داشتيم. پذيرفتن زندگي پس از مرگ و فنا ناپذيري ، مولد جنگ، كشتار، قدرت پرستي، تنفر و همه جنايات بشريت است. انسانيت فراموش شده، چون حقيقت انسان بودن را با دروغهاي فرا انساني فراموش كرده ايم. همه اينها ساخته ذهن انسان است،  تنها حقيقت انسان بودن است، انسان از تولد تا مرگ، آيا روزي خواهد رسيد كه اين دروغهاي خود ساخته را دور بريزيم و انسان كشي را ريشه كن كنيم؟ روزي كه  انسانيت افتخار باشد، نه ابديت.

من

نه گذشته، نه آینده و نه شاید، حتی حال، تحریکش نمی کند که حرکتی انجام بدهد. تمام افکارش در مرحله شکل گیری رو به نابودی میرود. زیرا نمی تواند در هیچ فکری شرایط دلخواه پیدا کند، در واقع اصلا تعریفی برای دلخواه ندارد، شاید دلیلش این باشد که در شرایط تقریبا قانع کننده ای به سر می برد! به همین خاطر فکر می کند خیلی خیلی درگیر زندگی شده، اخیرا به این نتیجه رسیده که اساسا خودش را از درگیر شدن با اجتماع دور کند! جالب تر اینکه “من” به خودش خیلی علاقه دارد، آنقدر که حاضر نیست رقیبی داشته باشد، از تمام خصوصیاتش، حتی چهره واخلاقیات عجیبش ، از همه ی جوانب خودش خوشش میاید و تقریبا خودش را می پرستد. شاید چون راه دیگری ندارد ، اما اینطور نیست، “من” فقط از خودش خوشش میاید، و تقریبا به خودش متعهد شده که چیزی یا کسی باعث جدایی “من”، از “من” نشود! دنیای عجیبی دارد، واقعا عجیب! رویایی خاص یا آرزویی ندارد، فقط کافیست مدت زمان کمی با یک فکر ، توهم یا رویای گذرنده دست به گریبان باشد، به سادگی، پرداختن به آن رویا، نابودیش را در بر خواهد داشت، شاید دلیلش واقعا تنبلی باشد، اما خوب، تنبلی زمانی به سراغ آدم میاید که شرایط تقریبا قابل تحمل باشد! نمی دانم، “من” توقعی ندارد، نتیجه ی منطقی این است که، شرایط “من” رضایت بخش است. اگر رضایت بخش است، پس باید تداوم داشته باشد، پس خستگی “من” ناشی از تکرار رضایت است. برای این آرامش خاطر سالها زحمت کشید، اما اینطور به نظر میاید که کاری نکرده، چطور ممکن است؟!! سالها از همه ی روحیات جوانان صرف نظر کرد، مدتها در جهت عکس به خود ضربه زد، احمقانه بازی کرد، اکنون که به شرایط حاضر رسید، چطور چنین قضاوتی می کنند!! سالها همه چیز را سرکوب کرد تا به یک تعادل نسبی برسد. وقتی که به تعادل نسبی و دلخواه رسید ، رو به اجتماع کرد تا “من” آرمانی را ببیند، اما همه چیز رنگ باخته ، “من” را باید با یک ترازو بسنجد، اما چه ترازویی ؟!! ترازوی اجتماع تلاشهای “من” را نمیفهمد، ترازوی اجتماع معتقد است که “من” حرکت نکرده است و چون مثل دیگران نیست، پس دور افتاده است! اجتماع وقتی چشمش به “من” آرمانی افتاد، چه چیزها که نگفت!! “منی” که مریدی همچون “من” داشت، در تاریک ترین لایه های روحیات بشری همچون احمقی جلوه می کند که هیچ توانایی ندارد. همچون جوانکی که حتی رویایی ندارد. همه ی این قاضی ها غافل از این هستند که “من” از جوانی چشم پوشید، غافل از این که “من” هیچگاه جوان نبود. “منی” که در دنیای تنهایی یک اسطوره بود وقتی در اجتماع چشم گشود، نسبت به رفتارهای اجتماع احمقی بیش نیست و چون مجبور به زیستن در اجتماع است، پس ناچار یک احمق خواهد ماند! اینجاست که “من”، به خودش رجوع می کند، و این “من” است که تمام تلاشهای خود را درک می کند و اینجاست که، اسطوره وار، و به پاس آن همه زحمات و تلاش های دیوانه وار قدر خودش را می داند، و علاقه مند به “منی” میشود که به شخصه تک تک لحظاتش را لمس کرده است. امروز چه دارد؟! می خواست آزاد باشد. آزاد اندیشید، آزاد زیست، دروغ نگفت، ریا نکرد، چون خواسته ای نداشت که با این ابزار بدست بیاورد. نصیحت کرد ، از حقایق دنیای آزاد گفت ، از آزادانه ترین افکار هم فراتر رفت، به کجا رسید؟! ثمره ی افکارش، عظیم ترین زندان بشری شد، با دیوارهایی از آزادترین عقاید!!! “من” در آزادترین و آرام ترین لحظات حتی توانایی پرورش یک رویا را ندارد، آزادی زندانی شد،که حتی نیاموخت رویا و خواستن چیست!! چون آزادی را به قیمت سرکوب ریشه ی رویاها و رفتارهای جوانی به دست آورد، و چه قیمت گزافی. فردا را نمی دانم، اما دیروز و امروز هیچ وقت افسوس امیال و لذتهای دیگران را نخورد، چون واقعا حقیرهستند. اما با چشمانی بسته تحمل کرد، سرکوب کرد، دوری کرد و هیچ نیاموخت. غافل از اینکه آزادی بدون توانایی ، معنایی ندارد. “من” هیچ چیز نمی خواهد، رویایی ندارد، آرمانی ندارد، پس ای “من” آزاد، کاش آزاد نبودی و رویایی داشتی!!!! اما “من” این را نمی پسندید، برای آزاد نگری خود زحمت کشیده بود و با تمام وجود آن را می پذیرفت. “من” آرام است و همه چیز در اطرافش با آرامش به “من” نگاه می کند. چیزی نمی خواهد جز تداوم لحظه بدون کوچکترین حرکت، “من” از حرکت بدش میامد، چون حوصله اش را نداشت، پس تا زمانی که بتواند، خواهد ایستاد، بدون رویا، بدون خواستن، بدون احساس، آرام آرام. و به هیچ کس اجازه نمیدهد که “من” را از “من” دور کند، چون تنهایی مکتب “من” است!

پایان

15 شهریور 87

گم شدم!

گم شدم! نمي فهمم، نتيجه توجيه زندگي چيزي جز نفهمي نيست ! چون زندگي توجيه ندارد، زندگي زندگيست، همين ! چه روياها كه در سر مي پروراندم، اما چه سود؟ بزرگترين آرزوها هم، سنگيني سركوب و نابودي حس را جبران نمي كند !  امروز آنچنان  به خود دروغ مي گويم كه حتي خودم اين دروغ را متوجه نمي شوم.  من گم شدم، در ميان عقربه ها، در بين تمام اين مفاهيم توخالي . چشمانم مي بينند، مغزم فرمان مي دهد ، عصبهاي حسي ام كار مي كنند، گوشهايم مي شنوند، اما دروغ مي گويند، چون حقيقت را در تمام اين سالهاي فراگيري،  سركوب كردم، فرار كردم، خود را فريب دادم. من گم شدم! اين روزها روياهايم به اندازه كشيدن يك نخ سيگار هم دوام نمي آورند! من گم شدم در تمام اين روياهاي دوري كه در تمام عمر انتظار مرا مي كشيدند، كافي بود دستم را دراز كنم، اما دست درازي را گم كردم! امروز دروغهايم بر ملا شده، به حقيقتي هم باور ندارم، گم شده اي هستم در بيشمار پيداها، تا آرامش را در گم شدن بيابم و دروغي ديگر بر دروغهايم بيافزايم.  

پايان

من هيچ چيز نيستم، يعني حتي هيچ چيز هم نيستم، زيرا هيچ چيز بودن توانايي مي خواهد، توانايي همه چيز نبودن، پس من نيستم، زيرا بودن، بودن است، چه هيچ چيز، چه هر چيز!

اين وبلاگ ديگر به روز نمي شود.

سکولاریسم پنهان!

بعد از خواندن رنجنامه  سحابی که به عنوان یک مذهبی  از فرط درد موجود در فضای سیاسی امروز ایران طلب مرگ می کند، مطلبی به ذهنم رسید.

 حاکمیت فعلی ایران ادعای حکومت مذهبی دارد، و شیوه اداره کشور با اصول به ظاهر مذهبی فعلی بر کسی پوشیده نیست!  حکومت های ایدئولوژیک دیگری هم، چه مذهبی چه غیر مذهبی را در جاهای مختلف دنیا دیده ایم. حاکمیت مذهب سوار،  خوب می داند که مذهب ابزار قدرتمندی برای حکومت کردن است و معتقدم این حاکمیت خیلی زودتر از ما به سکولاریسم رسیده است  و چون کاملا به سکولاریسم معتقد است، پیچیده ترین و ریاکارانه ترین نوع حکومت سکولار را پیاده کرده ، حکومتی به ظاهر مذهبی  ولی از درون غیر مذهبی!!

خطابم به آن مردمی است که ترس از سیستم حکومتی غیر دینی  دارند، آنهایی که  بین انسانیت و مذهبی که باید زیر مجموعه انسانیت باشد، فریب ظاهر اصول مذهبی منهای انسانیت را خورده اند.  اگر مذهبی باشند باید انسانیت خود را اثبات کنند و به آن وفادار باشند، اما اگر انسان باشند، نیازی نیست مذهبی بودن خود را اثبات کنند، این یک معادله ساده است که نشان میدهد، انسانیت یک اصل است.  مذهب و به خصوص حکومت مذهبی بستری برای اجرای اصل انسانیت است، که در این صورت بستری که این چنین تا به امروز در تاریخ بزرگترین محکوم  زیر پا گذاشتن انسانیت است، آیا مردود نیست؟!! همه چیز عیان است، حتی همین حاکمان امروز هم اعتقادی به حکومت دینی ندارند! همین شیوه مدیریت نشان از این دارد که امروز در هیچ کجای دنیا، حتی ایران به ظاهر مذهبی هم، حکومت دینی در مدیریت اجتماعی ، سیاسی، اقتصادی  و فرهنگی هیچگونه کارایی ندارد  و پذیرفته نیست. ناکارآمدی  را همین حکومتهای مذهبی  با شیوه حکومت داریشان فریاد می زنند. اگر مذهب  توان اداره کشورها را داشت، چرا همه حکومت های مذهبی در هر کجای دنیا اینگونه دست به  کشتار، ظلم  و فساد  میزنند. اگر حکومت مذهبی کارایی داشت ایران امروز یک حکومت  اخلاق مدار و انسان محور بود، اگر مذهب توان اداره امور را داشت دولت  اسرائیل  جنایت کار نبود، اگر مذهب توان اداره امور را داشت ، در  پاکستان و عراق و افغانستان  اینگونه با انسانها برخورد نمی شد! بیایید رو راست باشیم، وقتی خود مبلغان حکومت های مذهبی خوی انسان ستیزی دارند، این نشان از مردود بودن حکومت های مذهبی خواهد بود. ایدئولوژی بوی خون می دهد!

امان از هیچ

 آدمی در بیهودگی غوطه می خورد و چاره ای ندارد! یکی سر در آخور قدرت دارد،  یکی در مذهب ،  دیگری  در شهوت و یکی در هیچ . و امان از هیچ ! دنیایی که در هیچ محو میشود. بن بست را هیچ منطقی نمی تواند کوچه کند ! هیچ راهی نیست ، البته راه که بسیار است اما  فارغ از نتیجه !

وه كه چه رويايي!

روياي سقوط مي پرورانم ! بلند پروازي شگفت آوريست،  وقتي هيچ صعودي در كار نيست!  وه كه چه رويايي!

از جسم به معناي حقيقي مي توان گذشت، اما از آزادي نه

چند روزي از درگذشت انساني مي گذرد،  اورلاندو زاپاتا تامايو 42 ساله، زنداني سياسي كوبايي كه محكوم به 25 سال زندان بود و در هفتمين سال از دوره حبس، پس از 85 روز اعتصاب غذا درگذشت. در كوبا، كوبايي كه رهبرش يك انقلابي مبارز بود كه در كنار اسطوره مبارزه چريكي چه گوارا سالها جنگيد تا پيروز شد. ولي امروز آن كوباي انقلابي تبديل به حكومتي استبدادي و كاستروي انقلابي سالهاست كه تبديل به يك رهبر مستبد شده است، كه آزاديخواهي را فراموش كرده و نشئه از قدرت پا به روي مبارزان راه آزادي مي گذارد و تكرار داستاني تلخ ! اي كاش در هيچ كجاي دنيا هيچ تفكر انقلابي پيروز نمي شد، زيرا كه هيچ حكومت انقلابي پايان ظلم نيست ! اورلاندو يكي از قوي ترين و با اراده ترين انسانهاي تاريخ خواهد بود. اين شكل از مردن مرا به اين نتيجه رساند كه كساني كه دست به اعتصاب غذا مي زنند و تا پايان زندگي خود مقاومت مي كنند، قوي ترين انسانهاي روي زمين هستند. مرگ با صرف نظر كردن يكي از اساسي ترين نيازهاي حيات، يعني غذا، سخت ترين شكل مقاومت است. شايد هميشه به اين چيزها فكر نكنيم، اما امروز يكي از آن روزهاست كه بايد انديشيد و بايد ستايش كرد انساني را كه 85 روز، تا آخرين دم از حياتش، اعتصاب غذا كرد تا ثابت كند كه از جسم به معناي حقيقي مي توان گذشت، اما از آزادي نه!  و اين درس بزرگ آزادگي است كه به قيمت مقاومتي از زندگي تا مرگ تمام شد.

حكومت جاهلان بيشترين كينه را نسبت به عالمانش دارد!

دقايقي پيش يكي از تاريخي ترين اسناد ماندگار در جنايت و ظلم يك حاكميت استبداي بر عليه دانشجويان بي پناه كشورمان را ديدم! در روزگاري كه عالمان در زندان و جاهلان و غافلان بر كرسي رياست نشسته اند و همچون كبك مي انديشند و سر را از برف بيرون نمي آورند و خيال مي كنند كه كسي جنايات آنها را نخواهد ديد، گله اي چماق به دست مزدور براي ارضاي حس حيواني خود تمام مراكز قدرت را در دست مي گيرند و اينگونه مي شود كه عده اي مزدور حقير به دانشجويان و نخبگان چنين ظلمي هولناك روا مي دارند. همه ميدانند در كشوري كه احمقان چماق بدست بر عالمان قلم بدست برتري پيدا كنند، آن كشور در چه وضعيتي بسر مي برد! اين سند ماندگاري از پرونده جنايت حاكميتي خواهد بود كه با چشم و دل و جان غير مسلح هم قابل درك است! حاكماني كه 10 سال پيش در 18 تير 78و در پس آن در 8 ماه گذشته با استفاده از تمامي ابزارهاي تبليغاتي و دروغ ساز، گوش فلك را كر كردند كه نيروهاي خودسر بوده اند كه چنين جناياتي را مرتكب شده اند، ببينيد چگونه دروغشان عيان شده است كه حقيقتا نمي دانم چه برخوردي پس از اين خواهند كرد؟! چگونه ممكن است كه در پايتخت كشوري ، در مهمترين خوابگاه دانشجويي كشور، در بحراني ترين روزهاي كشور، توسط نيروهاي نظامي رسمي كشور، با دستور مستقيم مقامات نظامي ، جنايتي چنين هولناك بر دانشجويان نخبه آن كشور انجام شود، آنوقت كسي ادعا كند كه مطلع نبوده است!! در اين هشت ماه جنايتها بسيار ديديم، اما نكته اينجاست كه اين جنايت مستند بسيار كثيف تر از جنايت چين در ميدان تيان آن من است، و چه بسا مستند ترين جنايت بر عليه مراكز علمي يك كشور. با اين سند، دروغ بزرگ حاكمان فاشيستي كه وقيحانه پيشرفت علمي و پيشرفت هسته اي و دانشمندان خود را به رخ جهانيان مي كشيد بر همگان آشكار شد. حاكماني كه با چنين دروغهايي كشور را اداره مي كنند، غير از اعتقادات پوسيده و فاشيستي خود براي هيچ علم و عالمي تره هم خورد نمي كنند!! اين از بديهيات است كه حكومت جاهلان بيشترين كينه را نسبت به عالمانش دارد!!

ما سبزيم و ايران را سبز مي خواهيم

روز عاشورا يك سناريوي شوم بود كه باعث شد مخالفين جنبش سبز بتوانند با تبليغات دروغ حداكثر توان خود را بازسازي كنند و حول استفاده ابزاري از مقدسات متحد شوند. روز عاشورا يك دام بود، براي به خشونت كشاندن اين جنبش براي خرد كردن، چند پاره كردن و در پي آن شكست جنبش سبز، ولي با هوشياري و آرامش طلبي موسوي و رهبران جنبش سبز بار ديگر سناريوي شوم اقتدارگرايان بر باد رفت. مراسم  تشييع جنازه آيت الله منتظري در قم آنقدر پرشكوه برگزار شد  كه تودهني بزرگي بود  به مخالفين جنبش سبزي كه پس از شش ماه با قدرت در پايتخت مذهبي ايران قدرت نمايي كرد. پس از اين ضربه، حاكميت اقدام به حمله به جنبش سبز كرد. سناريوي عاشورا دقيقا مانند حمله هاي احمدي نژاد در روز مناظره به موسوي بود، در آن روز خيلي ها به موسوي خرده گرفتند كه چرا از خود دفاع نكرد؟! غافل از اينكه موسوي بسيار هوشمندانه در دامي كه حريف برايش پهن كرده بود گرفتار نشد! امروز هم عاشورا يك حمله تاكتيكي و خطرناك بر عليه جنبش آزاديخواه و بدون خونريزي و آرامش طلب و مدني سبز بود، كه اين جنبش را به سوي نابودي بكشاند. آنها انتظار داشتند رهبران جنبش به دام آنها گرفتار شده و شرايط را پس از عاشورا جنگي كنند، تعدادي از برادران و خواهران ما را به بدترين شكل به شهادت رساندند تا اين جنبش به سمت شرايط انقلابي و جنگي برود، اما خوشبختانه اينگونه نشد و احسنت بر موسوي و كروبي  كه با تدبير و آرامش به دام آنها نيفتادند. تمام وقايع روز عاشورا يك دام بود، حاكميت برايش اهميتي ندارد كه چند ماشين را به دست مرم به آتش بكشد و چند سرباز يا بسيجي را به دست مردم بدهد، براي حاكميت مهم نيست كه چه كسي كشته شود، برادران و خواهران ما را به بدترين وجه و وحشيانه به شهادت رساندند، احساسات مردم را جريحه دار كردند و در پي آن اتومبيلهاي نظامي را در دسترس مردم و تعدادي از سربازان احمق را بدون هيچ پشتيباني بين مردم رها كردند تا مردم ما دست به انتقام و خونريزي بزنند، غافل از آنكه اين ملت هر چه بكنند ولي باز راضي به مرگ كسي نمي شوند. با اين حال خشونتهاي رخ داده در روز عاشورا مطلوب حاكميت بود چون شرايط را جنگي ميكرد، اين شرايط اگر ادامه مي يافت، جنبش سبز خرد مي شد، تغيير ماهيت ميداد، زيرا بخش وسيعي از مردم به اين خاطر پشت اين جنبش ايستاده اند كه اين جنبش بدون خونريزي و آرامش طلب و مظلوم است، ولي اگر روزي به درگيريهاي خياباني بكشد، چه كساني به حمايت از اين جنبش به خيابانها مي آيند، افرادي جنگجو و افرادي كه جريحه دار شده اند ، گستردگي جنبش خرد مي شود ، پاره پاره مي شود و حاكميت به آساني آنها را سركوب و جنبش به فنا مي رود. ما هيچ بدست نمي آوريم هم خون شهيدانمان پايمال مي شود هم شكست مي خوريم. اما در آرامش، ما ارتشي هستيم كه هيچ سلاحي نميتواند التهاب مدني ما را نابود كند، يك ارتش آرام هيچوقت شكست نمي خورد تا زمانيكه خرد نشود، ما ارتشي هستيم كه حتي اگر به خيابان نياييم التهابي داريم كه سر هر بزنگاهي مي توانيم سربلند كنيم و اين آتش نهفته اهرمي قدرتمند براي رسيدن به اهدافمان است. ما بايد اجازه دهيم كه رهبران جنبش از عظمت اين التهاب مدني نهفته براي رسيدن به اهداف ما استفاده كنند نه اينكه اين التهاب را با بروز بي موقع به فنا دهيم. اين مطلوب حاكميت اقتدارگراست كه اين جنبش به سوي خشونت و شرايط انقلابي كشيده شود تا بتواند از درون اين ارتش مدني، جمعي كوچكتر كه در دام خشونت گرفتار مي شوند را بيرون بكشد و در پي آن اين جمع را به مسلخ ببرد. مي دانيم كه نبايد به دام آنها گرفتار شويم. بايد جلوي كساني كه مي گويند اين جنبش از موسوي عبور كرده ايستاد، اين جنبش در كنار موسوي ايستاده و حق ندارد فراتر برود. زيرا فراتر از موسوي پاره پاره شدن اين جنبش و در نتيجه خرد شدن آن است. فراتر از موسوي جنبش سبزي نيست، فراتر از موسوي بخشهاي متكثري از افكار مختلطي وجود دارد كه هيچ قدرتي نخواهند داشت. فراتر از موسوي جنگ است و در پي آن شكست. براي اين ادعا دليلهاي بسياري وجود دارد، جنبش سبز بسيار متكثر است، بسيار طيفهايي از اين جنبش حمايت مي كنند كه اگر از حول مطالبات حداقلي فراتر برويم با هم درگير مي شوند. در همين جنبش اگر تحليلي از سحابي ارائه شود شايد بيش از نيمي قبول نكنند، اگر تحليلي از خاتمي ارائه شود نيمي نمي پذيرند، اگر گنجي تحليلي ارائه كند بيش از نيمي نمي پذيرند، حتي اگر كروبي و موسوي هم هر كدام تحليلهايشان را ارائه مي كنند نيمي ديگر از جنبش نمي پذيرند، اين نشان از تكثر بسيار زياد در اين جنبش دارد، 22خرداد يك بزنگاه  بود كه همه اين طيفها حول مطالباتي حداقلي به اشتراك و اتحاد برسند .  فراتر از موسوي جنبش سبزي نيست. قدرت و گستردگي اين جنبش در حداقل بودن مطالبات است. كساني كه روياهاي خود را به هر شكلي توهم گونه در انقلاب مي بينند، بايد خود را تعديل كنند، ما انقلاب نميخواهيم، انقلاب هزينه هاي بسيار سنگين دارد و نتيجه اي نزديك به صفر! با وجود اين كثرت آرا چگونه مي توان به انقلاب فكر كرد؟ چه تفكري غالب خواهد شد؟ چگونه ميشود هزينه هاي سنگين انقلاب ها را ناديده گرفت؟ كدام يك از ما پس از انقلاب مي گذاريم ديگري زنده بماند؟ و مهمتر از آن حكومتي كه بداند ملتي در پي نابودي آن هستند، تا آخرين گلوله را صرف مخالفينش مي كند، ما نمي خواهيم حتي يك برادر يا خواهر ما جان خود را از دست بدهد. به نهر ها و چشمه هاي آب روشني كه موسوي در بيانيه اش گفت اميدوار باشيم، راه درازي در پيش است و موسوي در بيانيه اش ثابت كرد كه جان تك تك انسانها ارزش دارد. اين نماد حقيقي جنبش ماست، سبز بدون خونريزي، بدون جنگ، نبايد به دام كساني بيفتيم كه از بوي خون لذت مي برند!! ما سبزيم و ايران را سبز مي خواهيم.

ای آزادگان شما برای همیشه از هر بندی آزادید

برای احمد زیدآبادی و دیگر مبارزان راه آزادی

افتخار در این نیست که کسی در کشوری آزاد پشت تریبونی قرار بگیرد و در بین همفکرانش  بگوید که کشور من آزادترین کشور دنیاست و آموخته ام که از آزادی دفاع  کنم.  مظهر آزادگی  این است که در کشوری توتالیتر ، فاشیستی و ایدئولوژیک رشد کنی و در زیر شکنجه جلادان سر بلند کنی و فریاد بر آری که من یک آزاده ام و کشورم را آزاد می خواهم. اسارت  تا زمانی معنای اسارت دارد که بتواند اندیشه اسیر را در بند کند، بنا به قانون آزادی و آزادگی، راه آزادی اسارت ندارد. در راه آزادی، ماهیت حبس و اسارت و زندان در دیوار سیاه چاله ها نیست و صدای آزادی بسیار فراتر از آن است که دیوارها و قوانین ظالمانه جلادان متحجر را یارای در بند کردن این صدا نیست! و چه زیبا تعبیر می شود این جمله کافکا که می گوید: ” کاش سرخپوست می شدی، به همان آمادگی، و بر اسبی به تاخت، اریب در هوا، هی می لرزیدی بر زمین لرزان، تا مهمیز را رها می کردی، که مهمیزی نبود، تا عنان را دور می انداختی که عنانی نبود، و به ندرت زمین پیش رو را مثل مرغزاری صاف و درو شده می دیدی بدون گردن اسبی و سر اسبی.” تفکر آزادی در بند شدنی نیست،  ای آزادگان شما برای همیشه از هر بندی آزادید.

من عقابم و بلند پرواز و کوته عمر

فرمانده گارد حکومتی،خطاب به یکی از رهبران نیروهای مبارز و مخالف که در قفسی بود می گوید: سرانجام زمان مرگت فرا رسید! مبارز با لبخندی پاسخ میدهد: ” من عقابم و بلند پرواز و کوته عمر، تو کلاغی و کوته پرواز و بلند عمر”

امروز خبر حکم هشت سال زندان برای عبدالله مومنی را خواندم و به ماهیت قدرت فکر کردم! قدرت آلوده به خون و فریاد سوزناک شهدا و اسیران راه آزادی. چه چیزی نصیب این جباران فاشیست میشود؟ زندگیشان گندابه ای شده است که اگر برای لحظه ای بوی تعفن به مشامشان نرسد خفه میشوند. بوی خون از سفره هاشان ، از درون خانه و خانواده شان بلند شده است. صدای آزادی خواهی مردمی که تحت ظلمشان هستند گوششان را کر کرده، میدانم که حتی لحظه ای فراموش نمی کنند، میدانم که خواب ندارند ، آرامش از زندگی کثیفشان رخت بر بسته، و مدام میخواهند این همه عقده ها را با انتقام کورکورانه مخفی کنند. فرزندانشان یا از آنها گریزانند یا همچون خودشان آینده شان را در گندابه ها خواهند گذراند. این سگهای قدرت، هیچ فکر نکرده اند که نوکر و اسیر حلقه به گوش قدرت شده اند! آنها صاحب قدرت نیستند، قدرت و ظلم ماهیت ثابتی دارد و آنها هستند که امروز غلامان حلقه به گوش قدرت در سیر تاریخی اش شده اند تا زندگی بی ارزششان که در حد همان گیوتینی است که امروز به زباله دانی تاریخ پیوسته، یادآور خون بزرگان و آزادگان راه آزادی باشند. خود را با دینی که یک عده فاشیست زورمدار قدرت پرست همچون آهنی گداخته در سینه های آزادگان فرو می برد، فریب داده اند. مخالفان آزادی دو دسته اند یا قدرت پرستان گرگ صفت یا احمقان زالو صفت. هر دو دسته همیشه در اعماق لانه های کثیفشان خواهند ماند و هیچوقت رنگ آرامش و آزادی را نخواهند دید. در جهل زاده شده اند و در جهل هم به درک واصل میشوند و از کثافتی که تا گردن در آن فرو رفته اند، رها نمی شوند تا زمان آنها را از صحنه روزگار محو کند .

واینک خطاب به برادر آزاده ام، میدانم که زمان می گذرد، همین نکته باعث می شود که مطمئن شوم که زندگی انسانها به صورت خرد هیچ ارزشی برای سیر تاریخ ندارد. برادر، می دانم که روزی ایران هم رنگ دنیای آزاد انسانی و انسانیت مدنی را خواهد دید، اما تا آن روز که نه من هستم ، نه تو و نه این قدرت پرستان حقیر که هیچ ندارند جز ماهیت ابزاری گیوتین وارشان، به آزادگی و آزادگان میبالم، زیرا که برای همیشه چشمان ما رو به سوی آسمان آبی و بی انتهای آزادی است، ولی چشمان خون آلود آن حقیران فاشیست و احمق به دیوارهای تاریک زندانی است که حماقت و قدرت پرستی شان بنا کرده است! پس با چشمانی باز و سری بلند به آسمان بی انتهای آزادی می نگریم.

اعدام

در مورد مجازات اعدام بحثهایی بسیاری وجود دارد، اما در اینجا باز هم بدون هیچ مطالعه ای در این مورد به ذکر دلایل شخصی خود می پردازم. باید از اینجا شروع کنم که اساسا با کشتن هر انسانی در هر شکلی و با هر دلیلی مخالفم، زیرا معتقدم که اشاعه تفکر مرگ در هر شکلی انسانی نیست. هیچ انسانی حق ندارد در محدوده دنیای انسانی و مفاهیم انسانی ، حکم به کشتن انسانی بدهد. اساسا کشتن یک انسان یک نقص و اشکال در انسانیت است. اگر انسانی به هر دلیلی انسان دیگری را بکشد یک اشکال و خلاف انسانی رخ داده است، در اینجا به نظرم قانون موظف به جلوگیری از این خلاف است، اما مشکل در شیوه برخورد قانون است. قانون به عنوان چارچوب حفظ کننده نظم در اجتماع حق ندارد به ترویج تفکر کشتن بپردازد، منظور اینکه اگر هر خلافی از هر انسانی رخ دهد ، قانون حق ندارد در جواب، همین رویه را پیش بگیرد. قوانین موجود در یک اجتماع انسانی نباید از چارچوب انسانیت خارج شود، در واقع هر حکمی و به طور خاص اشد مجازات باید در حیطه دنیای انسانی باشد، چگونه قانون به خود حق می دهد که انسانی را به هر دلیلی از زندگی و دنیای انسانی ساقط کند؟ در صورتی که قوانین یک سری از موازین انسانی و اجتماعی است، پس همه چیز باید در همین محدوده بگنجد. با این تفاسیر، وقتی کسی مرتکب قتل می شود با هر نیتی، یعنی این فرد در لحظه ی اقدام به قتل از کشتن مقتول احساس رضایت می کند( این مربوط به بدترین نوع قتل، یعنی قتل عمد است)، خب فکر می کنم همه توافق دارند که این یک اشکال و نقص در روحیه و رفتار یک انسان است که قتل کند، خوب پس قانون باید با این روحیه و رفتار و نقص مخالفت کند، اما چگونه؟ وقتی حکم به قصاص صادر میشود، یعنی ترویج این تفکر، یعنی ایجاد همین فضای روحی و رفتاری آلوده و ناقص برای یک سری از انسانهای دیگر، یعنی اینکه کشتن انسان مجاز است، منتها بنا به دلایل ویژه!! این عین اشکال است، اگر یک خانواده، پس از کشته شدن عزیزشان، با تمام وجود منتظر هستند که کشته شدن قاتل را ببینند و حتی قانون به آنها اجازه می دهد که خودشان طناب دار را در گردن قاتل بیاندازند و صندلی را از زیر پای محکوم بکشند، این یعنی عین ترویج و ایجاد همان فضای آلوده و خلاف لذت از مرگ یک انسان بنا به هر دلیلی! مخالفم، مخالف با هر گونه ترویج تفکر کشتن! وقتی قانون، کشتن را بنا به دلایل و شرایط مجاز میداند، بسیار انسانهایی در این کره خاکی هستند که بنا به دلیل خودشان دست به قتل می زنند، ترویج این تفکر باعث اعمال سلیقه در تصمیم به قتل می شود، ترویج تفکر مرگ – مرگ! می خواهم شباهتی که بین قصاص و عملیات انتحاری می بینم را برای شما تشریح کنم! در عملیات انتحاری، کننده کار بنا به دلایل عقیدتی، شخصی و سیاسی و اجتماعی، به این نتیجه و حکم می رسد که باید افرادی را بکشد، تا این حد در اجرای حکمش اصرار دارد که خودش را هم می کشد، این تفکر مرگ- مرگ است، این مثال را برای آنهایی می زنم که می گویند، حکم اعدام بازدارنده است! کسی که بنا به هر دلیلی، حتی کثیف ترین آن، یعنی لذت از کشتن، دست به قتل می زند، این عین تفکر مرگ – مرگ، و بسیار شبیه همان فردی است که عملیات انتحاری انجام می دهد، چون برای ارضای خواستهای خود دست به کشتن دیگران می زند، حالا آیا با حکم اعدام، می توان این تقص را برطرف کرد؟ خیر! این فرد نتیجه اشکالات و آموزه های نادرست اجنماع است، در وحله اول باید جلوی ترویج و رشد همین تفکرات بیمار را گرفت. باید دنبال ریشه های این اشکالات بود که چرا یک فرد به این درجه می رسد که به خود اجازه می دهد که انسان دیگری را بکشد؟ جامعه مقصر است در قبال رشد چنین انسانهایی، مقصر است که انسانها را به چنین جایی می کشد، اعدام حکمی است که فقط صورت مسئله را پاک می کند، یک اشکال را ماست مالی می کند، آیا خود جامعه که چنین افراد بیماری را پرورش داده، حاضر است برای خود حکم اعدام صادر کند؟ یک سیستم حکومتی که لانه رشد و ترویج کشتار در بین انسانها شده چگونه می تواند خود قاضی باشد؟ این سیستم اگر می خواهد خود را درمان کند باید اشکالاتش را از درون حل کند، باید انسانها را در محدوده موازین انسانی جریمه کند، نه اینکه حکم به نبود نقص هایش بدهد، در صورتی که مولد این اشکالات هر روز قدرتمند تر از قبل می شوند، در صورتی که خود تفکر کشتن را ترویج می دهد! اما به چه شکلی می توان بهتر عمل کرد؟ با اعدام؟ یعنی با ترویج همین تفکر؟ نه! من نمی گویم که فرد جانی مستوجب مجازات نیست! من می گویم که اعدام، بازتولید همان لذت کشتن برای بازماندگان است! این لذت همواره وجود دارد، تقویت می شود. اما اگر قانون، خود تقویت کننده این تفکر نشود، بهداشت روانی اجتماع رشد فزاینده ای خواهد داشت. حکم ابد یا حتی سی سال زندان، زندگی یک انسان را تمام می کند، یعنی هم جلوی نشر و رشد تفکر کشتن گرفته می شود، هم اینکه قاتل در محدوده دنیای انسانی به اشد مجازات محکوم می شود. می دانید که سی سال زندگی در زندان، بسیار سخت تر از مردن در یک لحظه است! اما این تفکر چه مزیت هایی دارد؟ اول اینکه، در سطح جامعه انسانی، کشتن بنا به هر دلیلی خلاف شمرده می شود، حتی به دست قانون، این خود جلوی هرگونه اعمال سلیقه و سوء استفاده حکومتها در کشورهای فاسد با قوانینی آلوده و ضد بشری را می گیرد که بنا به دلایل مختلف، همه انسانها را به کیش جانی ها نشمارند. دوم اینکه فرد قاتل می داند که در صورت قتل باید یک عمر را در زندان به گذراندن زندگی سخت تحت تسلط قانون و به دور از اجتماع آزاد بگذراند. باید به این نکته توجه کرد که کسی که مرتکب قتل می شود خود را برای هر حکمی آماده می کند، پس بهتر آن است که با بروز اشکال به رفع آن بپردازیم و جلوی رشد این تفکر را بگیریم، نه اینکه آن را به شکلی دیگر ترویج کنیم. امیدوارم، روزی برسد، که هیچ قانونی خود ترویج تفکر مرگ- مرگ را نکند.

 

 

 

 

خلقت، سرنوشت، اختیار

تمام مطالبی که در زیر می آید نظر شخصی اینجانب است، به ذهن خودم می آید که حداکثر منطق من در حال حاضر به کار رفته است، شاید دو فردای دیگر به دید کاملتر و شاید حتی نقیض این دید برسم، اما در حال حاضر تقریبا با این اصول زندگی می کنم. البته این سطور به صورت کلی به موضوع مطروحه می پردازد، و جزئیات نیاز به زمان و پرداختن مفصل در پستهای دیگری دارد.

  

انسان کاملا مختار است، این نتیجه ای است که من بعد این سالها به آن رسیده ام. انسان موجودی کاملا مختار است، منتها نکته ای که وجود دارد این است که، همه انسانها مختارند، نه فقط ما! این نکته بسیار حائز اهمیت است، به همین خاطر اختیار دیگران در اختیار ما تاثیر گذار است، ممکن است در راستای کنشهای ما یا در جهت عکس کنش ما باشد. منظور این است که مثلا اختیار من در آسیب رساندن به کسی دیگر با اختیار خود آن فرد در دفاع از خودش در تعارض قرار دارد و این امر باعث می شود که یکی از ما نتوانیم به مقصود خود برسیم. تنها به همین خاطر است که انسان مختار ممکن است حتی هیچ وقت موفق نشود به آنچه که خود می خواهد برسد، چون همه انسانها مختارند و اختیار آنها در هم تداخل ایجاد می کند.

اما در مورد مفهوم سرنوشت باید عرض کنم که در دنیا همه چیز نسبی است, همه رویدادها در دنیای انسانی کنش و واکنش هستند. هر واکنش نشات میگیرد از ترکیبی از کنشهای ماقبل خودش. شاید حتی یک کنش به تنهایی واکنشی مطلوب را نتیجه ندهد, اما کوچکترین کنش ها در گذشته و حال, در واکنشهای آینده موثر هستند. کوچکترین کنشهای رفتاری در نسلها پیش از ما, در تغییرات و شکل گیری رفتاری و ژنتیکی ما موثر بوده است. این یک مطلب کلی بود، منتها به صورت جزئی تر باید عرض کنم که تمام واکنشهایی که به صورت روزمره رخ میدهد صرفا واکنشهای کنشهای مرتبط با ما هستند و چیزی غیر از این وجود ندارد. پس سرنوشت چیزی نیست غیر از کنشهای نسلها قبل از ما به اضافه اختیارات دیگر انسانها که تحت تاثیر قرار می دهند زندگی و کنش های ما را . دعا کردن هم کنشی است که عمده ترین واکنش آن همان آرامشی است که نسیب فرد دعا کننده می شود. اما نکته دیگری هم در دعا و تلقین و اینگونه مسائل وجود دارد که البته بنده اطلاعات دقیق و علمی کمی نسبت به آن دارم، اما در اینجا به صورت کلی اشاره ای به آن میکنم. دعا و سایر مشابهات که گاهی تاثیرات مثبتی هم میدهند ، مربوط به مباحثی در فیزیک میشود که به شخصه روزی که با این مطلب آشنا شدم، بسیار گیج و هراسان شدم از وجود چنین دید جالبی! موضوع فراتر از دید انسانی می رود، این دید می گوید که همه چیز در این دنیا انرژی است، انرژی ها متشکل از امواج هستند، امواجی با طول موجها و دامنه های متفاوت که ما بنا به شرایط مکانی و زمانی خاص این امواج را به صورت انسان موجود میبینیم. بیماری ها اساسا نقص ها و مشکلاتی هستند که برای این امواج رخ میدهد و موجب تغییر طول موج یا دامنه یا خراب شدن امواج می شوند، که اینها نشات از همان کنشهای خودمان یا نسلها پیش از ما میگیرد. اگر خرابی و بیماری کم باشد که امواج ترمیم میشود و اگر امواج نقص اساسی پیدا کرده باشند، این بیماری بدون درمان است و شاید به نابودی کامل آن امواج و تغییر شکل آن یعنی مرگ از دید ما بیانجامد. حالا دعا احتمالا نوعی کمک کردن به ترمیم این امواج بیمار است، اگر امواج فرستاده شده از جانب دعاگویان قدرتمند و در راستای امواج بیمار قرار بگیرند و کمک به ترمیم کنند ، می گوییم دعا موثر افتاده، که صد البته ما به آن تلقین یا موج مثبت می گوییم. امامزاده ها ، معابد و امثال اینها هم احتمالا به دلیل تمرکز انرژی های مثبت است که گاهی مثمر ثمر واقع می شوند.

به شخصه معتقد به مفهوم خالق دنیای انسانی نیستم ، چون مفهموم خالق و مخلوق یک مفهوم انسانی است . معتقدم که ورای دنیای انسانی هیچ مفهومی انسانی نیست. بنابراین مفهوم خالق و مخلوق هم خارج از دنیای انسانی معنا ندارد. بنابراین نیازی نیست خارج از دنیای انسانی به دنبال خالق بگردیم، چون اساسا این مفاهیم انسانی در محدوده دنیای انسانی دارای معنا و مفهوم هستند. بنا بر مفهوم انسانیه خالق و مخلوق، دنیای ما مخلوق خالقی است. اما چون خالق یک مخلوق، خارج از دنیای مخلوق متصور می شود، و با در نظر گرفتن اینکه خارج از دنیای انسانی هیچ مفهوم انسانی نیست، پس خالق باید باشد، اما نیست، این پارادوکس بزرگی است که مارا رهنمون به این می کند که خدا بزرگترین مخلوق انسان است، چون باید باشد، ولی نیست! جایش خالیست، ولی نیست! بنابراین دنیای انسانی مخلوق نیست بلکه موجود است. موجودیت و مخلوقیت هر دو تعاریفی از مفاهیم انسانی هستند، اما نمی شود مفهومی انسانی را خارج از مفاهیم انسانی متصور شد، بنابراین مجبور به خلق مفهومی انسانی برای بزرگترین پارادوکس انسانی شده اند، یعنی، خلق خدا!


 

افسوس!

فساد فکری، روحی، اخلاقی، اقتصادی! ذهن ما رو به فساد مطلق می رود. نفس کشیدن شکلی از فساد است. بستن چشم به حقایق این زندگی نوعی هنر شده است. کاش هیچوقت به این چیزها فکر نمی کردم، کاش اولین کتابی که خواندم، بیگانه کامو نبود و با هدایت امتداد نمی یافت و به کافکا و داستایوسکی نمی رسیدم، کاش از چشم یک نوجوان و جوان به زندگی نگاه می کردم نه از چشم این همفکران امروز و دیروز، کاش سرخپوست می شدم! امروز نه راه پس دارم نه راه پیش! از این سو که راهی نیست و از سوی دیگر هم که نمی توانم! کاش این نبودم که هستم، ای کاش هیچوقت اینگونه فکر نمی کردم که دیگر نتوانم به شکلی دیگر ببینم! ای کاش ها اطرافم را گرفته اند، چه سود که دیگر راه بر گشت نیست. خودم، دیگران، انسان، خدا، خلق، حیوان، چقدر گیجی! کاش انسان حقیقتا حیوان کامل بود، ای مغز از تو متنفرم، از تو و تمام کنش و واکنش هایت متنفرم. عمری از شادی و لذت خجالت کشیدم و دوری جستم، غم خوردن را شکلی از اختیار پنداشتم و به آن بالیدم، اکنون شادی تبدیل به افسوس شده است، نه راه پس ، نه را پیش. هیچ کس نباید از دریچه چشم دیگران به زندگی نگاه کند، هنوزم اشتباه می کنم. سرشار از اشتباهات ملموس، چرا؟ چرا نمی شود به دور ریخت این کثافتهای اکتسابی را؟ این آلودگی های فکری و روحی را؟ احمق بودن بزرگترین و مطمئن ترین درس زندگی است، تنها راه برای حفظ سلامت خود حقیقی! بیایید به همه توصیه احمق بودن را بکنیم. یادگیری راهی برای گم کردن خود است، بیایید به همه توصیه کور بودن را بکنیم. افسوس، بزرگترین نتیجه ی اندیشیدن است. کاش هیچوقت تنها نبودم که وقت فکر کردن را بیابم، اصلا درستش این است که به هیچ کس اجازه اندیشیدن داده نشود، انسان باید در جهل بماند تا افسوس ها کوچک و کوچکتر شوند! افسوس! افسوس!

تلاش برای رسیدن به جامعه ای پویا و نظامی مردم محور

همين چند سال پيش بود كه معتقد به اصلاحات ساختاري بودم و تاكيد داشتم كه اصلاحات در قالب اين قانون اساسي شدنی نيست. منتها تجربيات همين چند سال مخصوصا انتخاباتي كه پشت سر گذاشتيم، نتايج جالبي در بر داشت.

 

هيچ راهي بهتر و كامل تر و كم هزينه تر از اصلاحات درون ساختاري نيست. من هم از كساني بودم كه معتقد بودم اصلاح طلب ها در طول دوران اصلاحات محافظه كارانه برخورد كردند و در بسياری از موارد فرصت سوزي كرده اند . موافق با جريانهاي داخلي راديكال و حاميان اصلاحات ساختاري بودم، منتها روشن شد كه اكثر نتايج مثبتي كه امروز حاصل مي شود از همان گامهاي اصلاح طلبان است. ما تنها از دور به آنها نگاه مي كرديم و آنها را ملامت مي كرديم . قويا امروز معتقدم كه كساني كه ننگشان مي آيد بگويند اصلاح طلب هستند در طيف گسترده، حتي ذره اي براي نتايجي كه امروز حاصل مي شود، گام موثر و عملی تا پيش از اين انتخابات بر نداشته اند. چون اين طيف فكري هميشه منتقد كليت ساختار بوده اما حاضر به زدن كوچكترين تلنگر به اين ساختار جهت اصلاح نبوده است، چون اساسا در عمل دچار مرگ سياسي بودند و به توهم پروري براي نيل به يك مدينه فاضله مي پرداختند. اما همانها براي رسيدن به ساختار حقيقي و حقوقي آرماني خود قطعا بايد از نتايج همين گامهاي كوچك و مداوم اصلاح طلبان استفاده كنند.

جريان اپوزیسيون موجود در كشور را به چند دسته تقسيم مي كنم: يك جريان شامل طيف فكري مي شود كه اساسا خود را به كري و كوري مي زنند و حاضر به شنيدن هيچ حرفي هم نيستند و فقط مي گويند اين نظام از اساس بر پايه غلط بنا شده و بايد نابود شود و تا نابود نشود ما هيچ كاري نخواهيم كرد، كه صد البته معلوم نيست كه اگر نابود شود ديگر چه نيازي به بود يا نبود آنها در سياست است!؟ اين جريان هيچ حركتي در جهت پیگیری مطالباتش انجام نمي دهد، چون به كل از بازي سياسي داخل گود پرت است . جريان دوم شامل طيف هاي فكري مي شوند كه معتقد به اصلاحات ساختاري اين نظام و حركت به سوي سيستمي دموكرات و سكولار هستند. اين جريان به هيچ وجه قائل به مجادله از درون نبوده و همواره اين سيستم را فاسد و از دور به جريان حاكم نگاه مي كند و مدام در حال انتقاد و پرورش شعارهای زیبا است و البته از نظر تئوریک بسیار فعال و پرتلاش و آماده زندگی در کشوری آزاد و لیبرال هستند. اما جريان سوم شامل طيف های فكري می شود كه معتقدند همه چيز در چارچوب قانون اساسي اگر قرار بگيرد ، حل خواهد شد. به اين معني كه بزرگترین مشكل امروز ما قانون نيست، بلکه عدم اجراي قانون توسط حاكميت است.

خب با يك نگاه اجمالي ميبينيم مهمترين نكته در هر سه جريان اين است كه حاكميت فعلي وقعي به قانون نمي گذارد حالا اين قانون چه قانون اساسي فرانسه باشد چه قانون اساسي بوركينافاسو. به نظرم جنبش سبز بهترين شرايط براي نيل به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت همه طيف هاي فكري همسو را دارد. اين يك شعار نيست، موسوي کاملا پويا با شرايط حاضر كشور روبرو شده است، به دور از هر گونه توهم و شعار زدگي. امروز جنبش سبز مي گويد، كه همه طيفها براي اينكه نتيجه بگيرند بايد براي متحد شدن در مقابل جريان اقتدارگرا بر روي نقاط مشترك متمركز شوند. چه كسي مي گويد آزادي اجتماعات، مطبوعات، احزاب، اقوام، مذاهب و عدم تفتيش عقايد و همين اصول اوليه حقوق شهروندي بد است؟ همه جريانها در اين نقاط اشتراك دارند. براي پيشرفت و رسيدن به ساختار حقيقي پايدار و پويا بايد همه اين اصول را از ابتدا به صورت تدريجي طي كنيم. بعضي ها همچنان مي گويند، هيچ اميدي به اين ساختار نيست، اين ساختار غلط است. خب درست، ولي آيا مي شود جامعه اي كه هنوز توان اين را ندارد كه در همين ساختار ناقص مطالبات خود را پيگيري كند، به سمت ساختاري ايده آل و روياي سوق داد؟ خير،رویایی است ولی شدني نيست. اگر جنبش سبز را طيفي گسترده از جريانهاي مختلف اپوزیسيون بدانيم، اين جريانها به تنهايي توان رسيدن به مطالبات خود را ندارند. پس براي متحد شدن بايد حداقل مطالبات كه نقاط مشترك بين اين جريانها است را مد نظر قرار داد. چرا كه همين حداقل ها دري به سوي ايراني مدني و دموكرات خواهد بود. زيرا وقتي آزادي در احزاب و رسانه ها محقق شود، خود به خود باعث رشد سياسي و اجتماعی و اقتصادي جامعه ميشود. اشتراكات مدني و صنفي باعث ميشو ند كه تشكلها بتوانند مطالبات خود را به صورت تشكيلاتي پیگیری كنند و اگر نشد از طريق تجمع آزاد و اعتراضات مدنی مطالبات قانوني خود را پيگيري كنند. همين باعث ميشود هر عمل غير قانوني براي حاكمان هزينه بردار باشد و به همين خاطر به خودي خود مردم، مديريت كشور را تحت كنترل و نظارت مي گيرند. مردم به صورت پيوسته از شرايط و اخبار واقعي كشورمطلع مي شوند و از اين طريق دروغگويي و عوام فريبي و وارونه جلوه دادن نيز به سوي نابودي مي رود. وقتي جامعه از نظر سياسي از طريق احزاب، رسانه ها و تشكل ها به حقوق خود واقف شوند، از طريق اهرم های مدني نمي گذارند حقشان پايمال شود، نمي گذارند فردي غير از نماينده حقيقي خودشان وارد مجلس شود، نمي گذارند رئيس جمهورشان تقلبي باشد و در اين صورت دري ديگر را به سوي پيشرفت مي گشايند. قوای مجریه و مقننه اگر نمایندگان حقیقی مردم خود باشند، قوانين به مرور به نفع مردم تغيير مي كند، اگر نهادهاي موازي اجازه ندهند که قوانین به نفع مردم تصويب يا اجرا شوند، رسانه ها افشا مي كنند و مردم از طريق تشكلهای خود و به صورت هماهنگ رايزني مي كنند و اگر نشد، از طریق تجمعات آرام اجتماعی و صنفی و اعتراضات مدنی از حقشان دفاع می کنند ودست نهادهای غیر مردمی را کوتاه می کنند و به همين طريق قوانين كشور و هر آنچه بايد اصلاح شود به مرور با نظر اكثريت اصلاح مي شود. اين يك سير كامل به سوي جامعه اي پويا است كه هم ساختار حقيقي و هم حقوقي آن طبق خصوصيات بومي جامعه ما رشد مي كند. اما براي رسيدن به آن ابتدا بايد در نقاط مشترك تمركز كرد، همين حداقل ها بسيار راه گشا هستند. ابتدا بايد در سطح جامعه همرنگي و اراده خواستن به وجود بيايد، كه امروز بسيار پر رنگ است. اگر كمي دقيق تر شویم در همين اصول اوليه قانون اساسي موجود كه راه سبز اميد بر آن تكيه كرده، خواهيم ديد كه راهگشاي ايران براي برون رفت از استبداد ديني و حاكميت تماميت خواه و توسعه و پيشرفت سياسي و اقتصادي و اجتماعي، همين حداقل هايي است كه موسوي به روشني در بيانيه اش تاكيد كرده است.


 

روزهایی که دینداران و دین پژوهان باید به قضاوت دین خود بپردازند

آینده ایران بسیار مبهم است. این روزهایی که ما میبینیم، داستان و کابوس نیستند، بلکه خود واقعیت اند و ما امروز در لحظه لحظه بزنگاهی تاریخی قرار داریم. این روزها، برای نسلهای آینده برگی از کتابهای تاریخشان خواهد بود. روزهایی که دختر 19 ساله ی معصومی را برای شکستن اعتقاد پدرش، به شکلی وحشیانه به بند میکشند، روزهایی که به دختران و پسران این کشور به جای امید و سر زندگی و شادی، باتوم و شیشه نوشابه میدهند و بدن نحیف خواهرانمان را به آتش و اسید می سوزانند و دهان برادرانمان را به بدترین شکل می شکنند و پدران و مادرانمان را به خود شکستگی دروغین فکری و اعتقادی معترف میکنند و در جای جای این مرز و بوم، خاک یاس و دلمردگی میپاشند، پدران و مادران را به عزای فرزندان عزیزشان مینشانند و جامعه را به احمق پروری و ترسوپروری تشویق می کنند. روزگاری که ظالم و مظلوم هر دو از یک دین حرف میزنند اما رفتارها متفاوت است. نمی خواهم به نقد یا تایید دین بپردازم، همین بس که امروز به روشنی مشهود است و نیازی به این نیست که معیارهایمان را با دین بسنجیم، این روزها از آن روزهایی هستند که دینداران و دین پژوهان باید به قضاوت دین خود بپردازند. چرا که درست و نادرست، ظالم و مظلوم کاملا مشهود است، باید ببینند که دینشان به تایید کدام میپردازد، که اگر به تایید ظالم بپردازد، باید خود تجدید نظری در دینداریشان بکنند ولی اگر از مظلومان حمایت می کند، باید با تمام توانشان دین را از دست ظالمان دیندارسوار برهانند، چرا که این روزها، روزهای بسیار تاریک و درد آوری است. دوستان من، وقتی به اینجا میرسیم که درست یا نادرست به این وضوح قابل درک است، بهترین زمان برای سنجش انسانیت و اخلاق در دین مطلوبتان به وجود آمده است. تمام حرف من این است، که نباید انسانیت و اخلاق را درحاشیه، و دین به عنوان اصل و پایه قرار گیرد. هر کجا که دین تخطی از اصول اولیه انسانی کرد، اشکال از دین است، نه از انسانیت. چشهایمان را باز کنیم، هر آنچه بر علیه اخلاق انسانی قد علم کند، محکوم به طرد است، چرا که این شکل از دینداری مطلوب حاکمانی است که دین را ملعبه دست خود کرده تا به راحتی دیواری آهنین از اعتقاد کورکورانه ملت خود بسازند و خود را سیراب از شهوت سیری ناپذیر قدرت پرستیشان کنند. این دیوارها را بریزید، و از دین در جهت آرامش در راه انسانیت و اخلاق استفاده کنید. دین برای استفاده و آرامش انسان است، اما امروز این حاکمان تفسیری برعکس از دین ارائه می دهند که انگار، انسانها برای آرامش دین هستند و باید مدام تحت فشار باشند و از اولین حقوق انسانی خود صرف نظر کنند. هر انسانی برای حفظ اصول اخلاق و شرف انسانی باید از همه چیز بگذرد و به طبع برای حفظ هیچ چارچوبی پا به روی انسانیت و شرافت انسانی خود نگذارد، چرا که هر چارچوبی که بخواهد، کسی را به کشتنن برادر و خواهرش رهنمون سازد، این چارچوب غلط یا تفسیری غلط از آن ارائه شده است. اديان براي آسوده زيستن به وجود آمدند، چگونه شد كه امروز زيستن براي آسودگي اديان در مخاطره است؟

كيفر

در اينجا چار زندان است

 

به هر زندان دو چندان نقب، درهر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير…

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه ئي كشته است.

از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه رباخواري نشسته اند

كساني در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند

كساني نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را مي شكسته اند.

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و طوفاني نكشته ام

من اما راه بر مرد رباخواري نبسته ام

من اما نيمه هاي شب زبامي بر سر بامي نجسته ام.

در اينجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، درهر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير…

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد.

من اما در زنان چيزي نمي يابم – گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بياباني كه مي رويند و مي بوسند و مي خشكند و مي ريزند، با چيزي ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم از تراز خاك سرد پست…

جرم اين است!

جرم اين است!


“احمد شاملو”


 

« ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.