من عقابم و بلند پرواز و کوته عمر
2009/11/15 در 01:49 (عمومی)
فرمانده گارد حکومتی،خطاب به یکی از رهبران نیروهای مبارز و مخالف که در قفسی بود می گوید: سرانجام زمان مرگت فرا رسید! مبارز با لبخندی پاسخ میدهد: ” من عقابم و بلند پرواز و کوته عمر، تو کلاغی و کوته پرواز و بلند عمر”
امروز خبر حکم هشت سال زندان برای عبدالله مومنی را خواندم و به ماهیت قدرت فکر کردم! قدرت آلوده به خون و فریاد سوزناک شهدا و اسیران راه آزادی. چه چیزی نصیب این جباران فاشیست میشود؟ زندگیشان گندابه ای شده است که اگر برای لحظه ای بوی تعفن به مشامشان نرسد خفه میشوند. بوی خون از سفره هاشان ، از درون خانه و خانواده شان بلند شده است. صدای آزادی خواهی مردمی که تحت ظلمشان هستند گوششان را کر کرده، میدانم که حتی لحظه ای فراموش نمی کنند، میدانم که خواب ندارند ، آرامش از زندگی کثیفشان رخت بر بسته، و مدام میخواهند این همه عقده ها را با انتقام کورکورانه مخفی کنند. فرزندانشان یا از آنها گریزانند یا همچون خودشان آینده شان را در گندابه ها خواهند گذراند. این سگهای قدرت، هیچ فکر نکرده اند که نوکر و اسیر حلقه به گوش قدرت شده اند! آنها صاحب قدرت نیستند، قدرت و ظلم ماهیت ثابتی دارد و آنها هستند که امروز غلامان حلقه به گوش قدرت در سیر تاریخی اش شده اند تا زندگی بی ارزششان که در حد همان گیوتینی است که امروز به زباله دانی تاریخ پیوسته، یادآور خون بزرگان و آزادگان راه آزادی باشند. خود را با دینی که یک عده فاشیست زورمدار قدرت پرست همچون آهنی گداخته در سینه های آزادگان فرو می برد، فریب داده اند. مخالفان آزادی دو دسته اند یا قدرت پرستان گرگ صفت یا احمقان زالو صفت. هر دو دسته همیشه در اعماق لانه های کثیفشان خواهند ماند و هیچوقت رنگ آرامش و آزادی را نخواهند دید. در جهل زاده شده اند و در جهل هم به درک واصل میشوند و از کثافتی که تا گردن در آن فرو رفته اند، رها نمی شوند تا زمان آنها را از صحنه روزگار محو کند .
واینک خطاب به برادر آزاده ام، میدانم که زمان می گذرد، همین نکته باعث می شود که مطمئن شوم که زندگی انسانها به صورت خرد هیچ ارزشی برای سیر تاریخ ندارد. برادر، می دانم که روزی ایران هم رنگ دنیای آزاد انسانی و انسانیت مدنی را خواهد دید، اما تا آن روز که نه من هستم ، نه تو و نه این قدرت پرستان حقیر که هیچ ندارند جز ماهیت ابزاری گیوتین وارشان، به آزادگی و آزادگان میبالم، زیرا که برای همیشه چشمان ما رو به سوی آسمان آبی و بی انتهای آزادی است، ولی چشمان خون آلود آن حقیران فاشیست و احمق به دیوارهای تاریک زندانی است که حماقت و قدرت پرستی شان بنا کرده است! پس با چشمانی باز و سری بلند به آسمان بی انتهای آزادی می نگریم.
اعدام
2009/10/17 در 04:35 (عمومی)
در مورد مجازات اعدام بحثهایی بسیاری وجود دارد، اما در اینجا باز هم بدون هیچ مطالعه ای در این مورد به ذکر دلایل شخصی خود می پردازم. باید از اینجا شروع کنم که اساسا با کشتن هر انسانی در هر شکلی و با هر دلیلی مخالفم، زیرا معتقدم که اشاعه تفکر مرگ در هر شکلی انسانی نیست. هیچ انسانی حق ندارد در محدوده دنیای انسانی و مفاهیم انسانی ، حکم به کشتن انسانی بدهد. اساسا کشتن یک انسان یک نقص و اشکال در انسانیت است. اگر انسانی به هر دلیلی انسان دیگری را بکشد یک اشکال و خلاف انسانی رخ داده است، در اینجا به نظرم قانون موظف به جلوگیری از این خلاف است، اما مشکل در شیوه برخورد قانون است. قانون به عنوان چارچوب حفظ کننده نظم در اجتماع حق ندارد به ترویج تفکر کشتن بپردازد، منظور اینکه اگر هر خلافی از هر انسانی رخ دهد ، قانون حق ندارد در جواب، همین رویه را پیش بگیرد. قوانین موجود در یک اجتماع انسانی نباید از چارچوب انسانیت خارج شود، در واقع هر حکمی و به طور خاص اشد مجازات باید در حیطه دنیای انسانی باشد، چگونه قانون به خود حق می دهد که انسانی را به هر دلیلی از زندگی و دنیای انسانی ساقط کند؟ در صورتی که قوانین یک سری از موازین انسانی و اجتماعی است، پس همه چیز باید در همین محدوده بگنجد. با این تفاسیر، وقتی کسی مرتکب قتل می شود با هر نیتی، یعنی این فرد در لحظه ی اقدام به قتل از کشتن مقتول احساس رضایت می کند( این مربوط به بدترین نوع قتل، یعنی قتل عمد است)، خب فکر می کنم همه توافق دارند که این یک اشکال و نقص در روحیه و رفتار یک انسان است که قتل کند، خوب پس قانون باید با این روحیه و رفتار و نقص مخالفت کند، اما چگونه؟ وقتی حکم به قصاص صادر میشود، یعنی ترویج این تفکر، یعنی ایجاد همین فضای روحی و رفتاری آلوده و ناقص برای یک سری از انسانهای دیگر، یعنی اینکه کشتن انسان مجاز است، منتها بنا به دلایل ویژه!! این عین اشکال است، اگر یک خانواده، پس از کشته شدن عزیزشان، با تمام وجود منتظر هستند که کشته شدن قاتل را ببینند و حتی قانون به آنها اجازه می دهد که خودشان طناب دار را در گردن قاتل بیاندازند و صندلی را از زیر پای محکوم بکشند، این یعنی عین ترویج و ایجاد همان فضای آلوده و خلاف لذت از مرگ یک انسان بنا به هر دلیلی! مخالفم، مخالف با هر گونه ترویج تفکر کشتن! وقتی قانون، کشتن را بنا به دلایل و شرایط مجاز میداند، بسیار انسانهایی در این کره خاکی هستند که بنا به دلیل خودشان دست به قتل می زنند، ترویج این تفکر باعث اعمال سلیقه در تصمیم به قتل می شود، ترویج تفکر مرگ – مرگ! می خواهم شباهتی که بین قصاص و عملیات انتحاری می بینم را برای شما تشریح کنم! در عملیات انتحاری، کننده کار بنا به دلایل عقیدتی، شخصی و سیاسی و اجتماعی، به این نتیجه و حکم می رسد که باید افرادی را بکشد، تا این حد در اجرای حکمش اصرار دارد که خودش را هم می کشد، این تفکر مرگ- مرگ است، این مثال را برای آنهایی می زنم که می گویند، حکم اعدام بازدارنده است! کسی که بنا به هر دلیلی، حتی کثیف ترین آن، یعنی لذت از کشتن، دست به قتل می زند، این عین تفکر مرگ – مرگ، و بسیار شبیه همان فردی است که عملیات انتحاری انجام می دهد، چون برای ارضای خواستهای خود دست به کشتن دیگران می زند، حالا آیا با حکم اعدام، می توان این تقص را برطرف کرد؟ خیر! این فرد نتیجه اشکالات و آموزه های نادرست اجنماع است، در وحله اول باید جلوی ترویج و رشد همین تفکرات بیمار را گرفت. باید دنبال ریشه های این اشکالات بود که چرا یک فرد به این درجه می رسد که به خود اجازه می دهد که انسان دیگری را بکشد؟ جامعه مقصر است در قبال رشد چنین انسانهایی، مقصر است که انسانها را به چنین جایی می کشد، اعدام حکمی است که فقط صورت مسئله را پاک می کند، یک اشکال را ماست مالی می کند، آیا خود جامعه که چنین افراد بیماری را پرورش داده، حاضر است برای خود حکم اعدام صادر کند؟ یک سیستم حکومتی که لانه رشد و ترویج کشتار در بین انسانها شده چگونه می تواند خود قاضی باشد؟ این سیستم اگر می خواهد خود را درمان کند باید اشکالاتش را از درون حل کند، باید انسانها را در محدوده موازین انسانی جریمه کند، نه اینکه حکم به نبود نقص هایش بدهد، در صورتی که مولد این اشکالات هر روز قدرتمند تر از قبل می شوند، در صورتی که خود تفکر کشتن را ترویج می دهد! اما به چه شکلی می توان بهتر عمل کرد؟ با اعدام؟ یعنی با ترویج همین تفکر؟ نه! من نمی گویم که فرد جانی مستوجب مجازات نیست! من می گویم که اعدام، بازتولید همان لذت کشتن برای بازماندگان است! این لذت همواره وجود دارد، تقویت می شود. اما اگر قانون، خود تقویت کننده این تفکر نشود، بهداشت روانی اجتماع رشد فزاینده ای خواهد داشت. حکم ابد یا حتی سی سال زندان، زندگی یک انسان را تمام می کند، یعنی هم جلوی نشر و رشد تفکر کشتن گرفته می شود، هم اینکه قاتل در محدوده دنیای انسانی به اشد مجازات محکوم می شود. می دانید که سی سال زندگی در زندان، بسیار سخت تر از مردن در یک لحظه است! اما این تفکر چه مزیت هایی دارد؟ اول اینکه، در سطح جامعه انسانی، کشتن بنا به هر دلیلی خلاف شمرده می شود، حتی به دست قانون، این خود جلوی هرگونه اعمال سلیقه و سوء استفاده حکومتها در کشورهای فاسد با قوانینی آلوده و ضد بشری را می گیرد که بنا به دلایل مختلف، همه انسانها را به کیش جانی ها نشمارند. دوم اینکه فرد قاتل می داند که در صورت قتل باید یک عمر را در زندان به گذراندن زندگی سخت تحت تسلط قانون و به دور از اجتماع آزاد بگذراند. باید به این نکته توجه کرد که کسی که مرتکب قتل می شود خود را برای هر حکمی آماده می کند، پس بهتر آن است که با بروز اشکال به رفع آن بپردازیم و جلوی رشد این تفکر را بگیریم، نه اینکه آن را به شکلی دیگر ترویج کنیم. امیدوارم، روزی برسد، که هیچ قانونی خود ترویج تفکر مرگ- مرگ را نکند.
خلقت، سرنوشت، اختیار
2009/10/04 در 03:29 (عمومی)
تمام مطالبی که در زیر می آید نظر شخصی اینجانب است، به ذهن خودم می آید که حداکثر منطق من در حال حاضر به کار رفته است، شاید دو فردای دیگر به دید کاملتر و شاید حتی نقیض این دید برسم، اما در حال حاضر تقریبا با این اصول زندگی می کنم. البته این سطور به صورت کلی به موضوع مطروحه می پردازد، و جزئیات نیاز به زمان و پرداختن مفصل در پستهای دیگری دارد.
انسان کاملا مختار است، این نتیجه ای است که من بعد این سالها به آن رسیده ام. انسان موجودی کاملا مختار است، منتها نکته ای که وجود دارد این است که، همه انسانها مختارند، نه فقط ما! این نکته بسیار حائز اهمیت است، به همین خاطر اختیار دیگران در اختیار ما تاثیر گذار است، ممکن است در راستای کنشهای ما یا در جهت عکس کنش ما باشد. منظور این است که مثلا اختیار من در آسیب رساندن به کسی دیگر با اختیار خود آن فرد در دفاع از خودش در تعارض قرار دارد و این امر باعث می شود که یکی از ما نتوانیم به مقصود خود برسیم. تنها به همین خاطر است که انسان مختار ممکن است حتی هیچ وقت موفق نشود به آنچه که خود می خواهد برسد، چون همه انسانها مختارند و اختیار آنها در هم تداخل ایجاد می کند.
اما در مورد مفهوم سرنوشت باید عرض کنم که در دنیا همه چیز نسبی است, همه رویدادها در دنیای انسانی کنش و واکنش هستند. هر واکنش نشات میگیرد از ترکیبی از کنشهای ماقبل خودش. شاید حتی یک کنش به تنهایی واکنشی مطلوب را نتیجه ندهد, اما کوچکترین کنش ها در گذشته و حال, در واکنشهای آینده موثر هستند. کوچکترین کنشهای رفتاری در نسلها پیش از ما, در تغییرات و شکل گیری رفتاری و ژنتیکی ما موثر بوده است. این یک مطلب کلی بود، منتها به صورت جزئی تر باید عرض کنم که تمام واکنشهایی که به صورت روزمره رخ میدهد صرفا واکنشهای کنشهای مرتبط با ما هستند و چیزی غیر از این وجود ندارد. پس سرنوشت چیزی نیست غیر از کنشهای نسلها قبل از ما به اضافه اختیارات دیگر انسانها که تحت تاثیر قرار می دهند زندگی و کنش های ما را . دعا کردن هم کنشی است که عمده ترین واکنش آن همان آرامشی است که نسیب فرد دعا کننده می شود. اما نکته دیگری هم در دعا و تلقین و اینگونه مسائل وجود دارد که البته بنده اطلاعات دقیق و علمی کمی نسبت به آن دارم، اما در اینجا به صورت کلی اشاره ای به آن میکنم. دعا و سایر مشابهات که گاهی تاثیرات مثبتی هم میدهند ، مربوط به مباحثی در فیزیک میشود که به شخصه روزی که با این مطلب آشنا شدم، بسیار گیج و هراسان شدم از وجود چنین دید جالبی! موضوع فراتر از دید انسانی می رود، این دید می گوید که همه چیز در این دنیا انرژی است، انرژی ها متشکل از امواج هستند، امواجی با طول موجها و دامنه های متفاوت که ما بنا به شرایط مکانی و زمانی خاص این امواج را به صورت انسان موجود میبینیم. بیماری ها اساسا نقص ها و مشکلاتی هستند که برای این امواج رخ میدهد و موجب تغییر طول موج یا دامنه یا خراب شدن امواج می شوند، که اینها نشات از همان کنشهای خودمان یا نسلها پیش از ما میگیرد. اگر خرابی و بیماری کم باشد که امواج ترمیم میشود و اگر امواج نقص اساسی پیدا کرده باشند، این بیماری بدون درمان است و شاید به نابودی کامل آن امواج و تغییر شکل آن یعنی مرگ از دید ما بیانجامد. حالا دعا احتمالا نوعی کمک کردن به ترمیم این امواج بیمار است، اگر امواج فرستاده شده از جانب دعاگویان قدرتمند و در راستای امواج بیمار قرار بگیرند و کمک به ترمیم کنند ، می گوییم دعا موثر افتاده، که صد البته ما به آن تلقین یا موج مثبت می گوییم. امامزاده ها ، معابد و امثال اینها هم احتمالا به دلیل تمرکز انرژی های مثبت است که گاهی مثمر ثمر واقع می شوند.
به شخصه معتقد به مفهوم خالق دنیای انسانی نیستم ، چون مفهموم خالق و مخلوق یک مفهوم انسانی است . معتقدم که ورای دنیای انسانی هیچ مفهومی انسانی نیست. بنابراین مفهوم خالق و مخلوق هم خارج از دنیای انسانی معنا ندارد. بنابراین نیازی نیست خارج از دنیای انسانی به دنبال خالق بگردیم، چون اساسا این مفاهیم انسانی در محدوده دنیای انسانی دارای معنا و مفهوم هستند. بنا بر مفهوم انسانیه خالق و مخلوق، دنیای ما مخلوق خالقی است. اما چون خالق یک مخلوق، خارج از دنیای مخلوق متصور می شود، و با در نظر گرفتن اینکه خارج از دنیای انسانی هیچ مفهوم انسانی نیست، پس خالق باید باشد، اما نیست، این پارادوکس بزرگی است که مارا رهنمون به این می کند که خدا بزرگترین مخلوق انسان است، چون باید باشد، ولی نیست! جایش خالیست، ولی نیست! بنابراین دنیای انسانی مخلوق نیست بلکه موجود است. موجودیت و مخلوقیت هر دو تعاریفی از مفاهیم انسانی هستند، اما نمی شود مفهومی انسانی را خارج از مفاهیم انسانی متصور شد، بنابراین مجبور به خلق مفهومی انسانی برای بزرگترین پارادوکس انسانی شده اند، یعنی، خلق خدا!
افسوس!
2009/09/28 در 04:08 (عمومی)
فساد فکری، روحی، اخلاقی، اقتصادی! ذهن ما رو به فساد مطلق می رود. نفس کشیدن شکلی از فساد است. بستن چشم به حقایق این زندگی نوعی هنر شده است. کاش هیچوقت به این چیزها فکر نمی کردم، کاش اولین کتابی که خواندم، بیگانه کامو نبود و با هدایت امتداد نمی یافت و به کافکا و داستایوسکی نمی رسیدم، کاش از چشم یک نوجوان و جوان به زندگی نگاه می کردم نه از چشم این همفکران امروز و دیروز، کاش سرخپوست می شدم! امروز نه راه پس دارم نه راه پیش! از این سو که راهی نیست و از سوی دیگر هم که نمی توانم! کاش این نبودم که هستم، ای کاش هیچوقت اینگونه فکر نمی کردم که دیگر نتوانم به شکلی دیگر ببینم! ای کاش ها اطرافم را گرفته اند، چه سود که دیگر راه بر گشت نیست. خودم، دیگران، انسان، خدا، خلق، حیوان، چقدر گیجی! کاش انسان حقیقتا حیوان کامل بود، ای مغز از تو متنفرم، از تو و تمام کنش و واکنش هایت متنفرم. عمری از شادی و لذت خجالت کشیدم و دوری جستم، غم خوردن را شکلی از اختیار پنداشتم و به آن بالیدم، اکنون شادی تبدیل به افسوس شده است، نه راه پس ، نه را پیش. هیچ کس نباید از دریچه چشم دیگران به زندگی نگاه کند، هنوزم اشتباه می کنم. سرشار از اشتباهات ملموس، چرا؟ چرا نمی شود به دور ریخت این کثافتهای اکتسابی را؟ این آلودگی های فکری و روحی را؟ احمق بودن بزرگترین و مطمئن ترین درس زندگی است، تنها راه برای حفظ سلامت خود حقیقی! بیایید به همه توصیه احمق بودن را بکنیم. یادگیری راهی برای گم کردن خود است، بیایید به همه توصیه کور بودن را بکنیم. افسوس، بزرگترین نتیجه ی اندیشیدن است. کاش هیچوقت تنها نبودم که وقت فکر کردن را بیابم، اصلا درستش این است که به هیچ کس اجازه اندیشیدن داده نشود، انسان باید در جهل بماند تا افسوس ها کوچک و کوچکتر شوند! افسوس! افسوس!
تلاش برای رسیدن به جامعه ای پویا و نظامی مردم محور
2009/09/11 در 03:07 (عمومی)
همين چند سال پيش بود كه معتقد به اصلاحات ساختاري بودم و تاكيد داشتم كه اصلاحات در قالب اين قانون اساسي شدنی نيست. منتها تجربيات همين چند سال مخصوصا انتخاباتي كه پشت سر گذاشتيم، نتايج جالبي در بر داشت.
هيچ راهي بهتر و كامل تر و كم هزينه تر از اصلاحات درون ساختاري نيست. من هم از كساني بودم كه معتقد بودم اصلاح طلب ها در طول دوران اصلاحات محافظه كارانه برخورد كردند و در بسياری از موارد فرصت سوزي كرده اند . موافق با جريانهاي داخلي راديكال و حاميان اصلاحات ساختاري بودم، منتها روشن شد كه اكثر نتايج مثبتي كه امروز حاصل مي شود از همان گامهاي اصلاح طلبان است. ما تنها از دور به آنها نگاه مي كرديم و آنها را ملامت مي كرديم . قويا امروز معتقدم كه كساني كه ننگشان مي آيد بگويند اصلاح طلب هستند در طيف گسترده، حتي ذره اي براي نتايجي كه امروز حاصل مي شود، گام موثر و عملی تا پيش از اين انتخابات بر نداشته اند. چون اين طيف فكري هميشه منتقد كليت ساختار بوده اما حاضر به زدن كوچكترين تلنگر به اين ساختار جهت اصلاح نبوده است، چون اساسا در عمل دچار مرگ سياسي بودند و به توهم پروري براي نيل به يك مدينه فاضله مي پرداختند. اما همانها براي رسيدن به ساختار حقيقي و حقوقي آرماني خود قطعا بايد از نتايج همين گامهاي كوچك و مداوم اصلاح طلبان استفاده كنند.
جريان اپوزیسيون موجود در كشور را به چند دسته تقسيم مي كنم: يك جريان شامل طيف فكري مي شود كه اساسا خود را به كري و كوري مي زنند و حاضر به شنيدن هيچ حرفي هم نيستند و فقط مي گويند اين نظام از اساس بر پايه غلط بنا شده و بايد نابود شود و تا نابود نشود ما هيچ كاري نخواهيم كرد، كه صد البته معلوم نيست كه اگر نابود شود ديگر چه نيازي به بود يا نبود آنها در سياست است!؟ اين جريان هيچ حركتي در جهت پیگیری مطالباتش انجام نمي دهد، چون به كل از بازي سياسي داخل گود پرت است . جريان دوم شامل طيف هاي فكري مي شوند كه معتقد به اصلاحات ساختاري اين نظام و حركت به سوي سيستمي دموكرات و سكولار هستند. اين جريان به هيچ وجه قائل به مجادله از درون نبوده و همواره اين سيستم را فاسد و از دور به جريان حاكم نگاه مي كند و مدام در حال انتقاد و پرورش شعارهای زیبا است و البته از نظر تئوریک بسیار فعال و پرتلاش و آماده زندگی در کشوری آزاد و لیبرال هستند. اما جريان سوم شامل طيف های فكري می شود كه معتقدند همه چيز در چارچوب قانون اساسي اگر قرار بگيرد ، حل خواهد شد. به اين معني كه بزرگترین مشكل امروز ما قانون نيست، بلکه عدم اجراي قانون توسط حاكميت است.
خب با يك نگاه اجمالي ميبينيم مهمترين نكته در هر سه جريان اين است كه حاكميت فعلي وقعي به قانون نمي گذارد حالا اين قانون چه قانون اساسي فرانسه باشد چه قانون اساسي بوركينافاسو. به نظرم جنبش سبز بهترين شرايط براي نيل به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت همه طيف هاي فكري همسو را دارد. اين يك شعار نيست، موسوي کاملا پويا با شرايط حاضر كشور روبرو شده است، به دور از هر گونه توهم و شعار زدگي. امروز جنبش سبز مي گويد، كه همه طيفها براي اينكه نتيجه بگيرند بايد براي متحد شدن در مقابل جريان اقتدارگرا بر روي نقاط مشترك متمركز شوند. چه كسي مي گويد آزادي اجتماعات، مطبوعات، احزاب، اقوام، مذاهب و عدم تفتيش عقايد و همين اصول اوليه حقوق شهروندي بد است؟ همه جريانها در اين نقاط اشتراك دارند. براي پيشرفت و رسيدن به ساختار حقيقي پايدار و پويا بايد همه اين اصول را از ابتدا به صورت تدريجي طي كنيم. بعضي ها همچنان مي گويند، هيچ اميدي به اين ساختار نيست، اين ساختار غلط است. خب درست، ولي آيا مي شود جامعه اي كه هنوز توان اين را ندارد كه در همين ساختار ناقص مطالبات خود را پيگيري كند، به سمت ساختاري ايده آل و روياي سوق داد؟ خير،رویایی است ولی شدني نيست. اگر جنبش سبز را طيفي گسترده از جريانهاي مختلف اپوزیسيون بدانيم، اين جريانها به تنهايي توان رسيدن به مطالبات خود را ندارند. پس براي متحد شدن بايد حداقل مطالبات كه نقاط مشترك بين اين جريانها است را مد نظر قرار داد. چرا كه همين حداقل ها دري به سوي ايراني مدني و دموكرات خواهد بود. زيرا وقتي آزادي در احزاب و رسانه ها محقق شود، خود به خود باعث رشد سياسي و اجتماعی و اقتصادي جامعه ميشود. اشتراكات مدني و صنفي باعث ميشو ند كه تشكلها بتوانند مطالبات خود را به صورت تشكيلاتي پیگیری كنند و اگر نشد از طريق تجمع آزاد و اعتراضات مدنی مطالبات قانوني خود را پيگيري كنند. همين باعث ميشود هر عمل غير قانوني براي حاكمان هزينه بردار باشد و به همين خاطر به خودي خود مردم، مديريت كشور را تحت كنترل و نظارت مي گيرند. مردم به صورت پيوسته از شرايط و اخبار واقعي كشورمطلع مي شوند و از اين طريق دروغگويي و عوام فريبي و وارونه جلوه دادن نيز به سوي نابودي مي رود. وقتي جامعه از نظر سياسي از طريق احزاب، رسانه ها و تشكل ها به حقوق خود واقف شوند، از طريق اهرم های مدني نمي گذارند حقشان پايمال شود، نمي گذارند فردي غير از نماينده حقيقي خودشان وارد مجلس شود، نمي گذارند رئيس جمهورشان تقلبي باشد و در اين صورت دري ديگر را به سوي پيشرفت مي گشايند. قوای مجریه و مقننه اگر نمایندگان حقیقی مردم خود باشند، قوانين به مرور به نفع مردم تغيير مي كند، اگر نهادهاي موازي اجازه ندهند که قوانین به نفع مردم تصويب يا اجرا شوند، رسانه ها افشا مي كنند و مردم از طريق تشكلهای خود و به صورت هماهنگ رايزني مي كنند و اگر نشد، از طریق تجمعات آرام اجتماعی و صنفی و اعتراضات مدنی از حقشان دفاع می کنند ودست نهادهای غیر مردمی را کوتاه می کنند و به همين طريق قوانين كشور و هر آنچه بايد اصلاح شود به مرور با نظر اكثريت اصلاح مي شود. اين يك سير كامل به سوي جامعه اي پويا است كه هم ساختار حقيقي و هم حقوقي آن طبق خصوصيات بومي جامعه ما رشد مي كند. اما براي رسيدن به آن ابتدا بايد در نقاط مشترك تمركز كرد، همين حداقل ها بسيار راه گشا هستند. ابتدا بايد در سطح جامعه همرنگي و اراده خواستن به وجود بيايد، كه امروز بسيار پر رنگ است. اگر كمي دقيق تر شویم در همين اصول اوليه قانون اساسي موجود كه راه سبز اميد بر آن تكيه كرده، خواهيم ديد كه راهگشاي ايران براي برون رفت از استبداد ديني و حاكميت تماميت خواه و توسعه و پيشرفت سياسي و اقتصادي و اجتماعي، همين حداقل هايي است كه موسوي به روشني در بيانيه اش تاكيد كرده است.
روزهایی که دینداران و دین پژوهان باید به قضاوت دین خود بپردازند
2009/09/09 در 03:07 (عمومی)
آینده ایران بسیار مبهم است. این روزهایی که ما میبینیم، داستان و کابوس نیستند، بلکه خود واقعیت اند و ما امروز در لحظه لحظه بزنگاهی تاریخی قرار داریم. این روزها، برای نسلهای آینده برگی از کتابهای تاریخشان خواهد بود. روزهایی که دختر 19 ساله ی معصومی را برای شکستن اعتقاد پدرش، به شکلی وحشیانه به بند میکشند، روزهایی که به دختران و پسران این کشور به جای امید و سر زندگی و شادی، باتوم و شیشه نوشابه میدهند و بدن نحیف خواهرانمان را به آتش و اسید می سوزانند و دهان برادرانمان را به بدترین شکل می شکنند و پدران و مادرانمان را به خود شکستگی دروغین فکری و اعتقادی معترف میکنند و در جای جای این مرز و بوم، خاک یاس و دلمردگی میپاشند، پدران و مادران را به عزای فرزندان عزیزشان مینشانند و جامعه را به احمق پروری و ترسوپروری تشویق می کنند. روزگاری که ظالم و مظلوم هر دو از یک دین حرف میزنند اما رفتارها متفاوت است. نمی خواهم به نقد یا تایید دین بپردازم، همین بس که امروز به روشنی مشهود است و نیازی به این نیست که معیارهایمان را با دین بسنجیم، این روزها از آن روزهایی هستند که دینداران و دین پژوهان باید به قضاوت دین خود بپردازند. چرا که درست و نادرست، ظالم و مظلوم کاملا مشهود است، باید ببینند که دینشان به تایید کدام میپردازد، که اگر به تایید ظالم بپردازد، باید خود تجدید نظری در دینداریشان بکنند ولی اگر از مظلومان حمایت می کند، باید با تمام توانشان دین را از دست ظالمان دیندارسوار برهانند، چرا که این روزها، روزهای بسیار تاریک و درد آوری است. دوستان من، وقتی به اینجا میرسیم که درست یا نادرست به این وضوح قابل درک است، بهترین زمان برای سنجش انسانیت و اخلاق در دین مطلوبتان به وجود آمده است. تمام حرف من این است، که نباید انسانیت و اخلاق را درحاشیه، و دین به عنوان اصل و پایه قرار گیرد. هر کجا که دین تخطی از اصول اولیه انسانی کرد، اشکال از دین است، نه از انسانیت. چشهایمان را باز کنیم، هر آنچه بر علیه اخلاق انسانی قد علم کند، محکوم به طرد است، چرا که این شکل از دینداری مطلوب حاکمانی است که دین را ملعبه دست خود کرده تا به راحتی دیواری آهنین از اعتقاد کورکورانه ملت خود بسازند و خود را سیراب از شهوت سیری ناپذیر قدرت پرستیشان کنند. این دیوارها را بریزید، و از دین در جهت آرامش در راه انسانیت و اخلاق استفاده کنید. دین برای استفاده و آرامش انسان است، اما امروز این حاکمان تفسیری برعکس از دین ارائه می دهند که انگار، انسانها برای آرامش دین هستند و باید مدام تحت فشار باشند و از اولین حقوق انسانی خود صرف نظر کنند. هر انسانی برای حفظ اصول اخلاق و شرف انسانی باید از همه چیز بگذرد و به طبع برای حفظ هیچ چارچوبی پا به روی انسانیت و شرافت انسانی خود نگذارد، چرا که هر چارچوبی که بخواهد، کسی را به کشتنن برادر و خواهرش رهنمون سازد، این چارچوب غلط یا تفسیری غلط از آن ارائه شده است. اديان براي آسوده زيستن به وجود آمدند، چگونه شد كه امروز زيستن براي آسودگي اديان در مخاطره است؟
كيفر
2009/09/04 در 03:05 (عمومی)
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، درهر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير…
از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه ئي كشته است.
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.
از اينان چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه رباخواري نشسته اند
كساني در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را مي شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و طوفاني نكشته ام
من اما راه بر مرد رباخواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب زبامي بر سر بامي نجسته ام.
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، درهر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير…
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد.
من اما در زنان چيزي نمي يابم – گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بياباني كه مي رويند و مي بوسند و مي خشكند و مي ريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم از تراز خاك سرد پست…
جرم اين است!
جرم اين است!
“احمد شاملو”
شبهای خیالبافی لحظات هوشیاری به دنبال دارند و وحشت انگیزند!
2009/09/04 در 03:04 (عمومی)
… نه! این آدم احساساتی تنبل به این حیاتی که من و تو دلمان برایش لک زده است اهمیت نمی دهد. او این زندگی را حقیر و بدبخت می شمارد. او می داند که زمانی هم این زنگ با غمی جانگداز برای او به صدا در می آید، زمانی که او تنها برای یک ساعت این زندگی مفلوک، تمام حیات خیالی خود را می دهد.
اما در آن ساعت یاس و تاثر و حزن عنان گسیخته هم حاضر نیست این مبادله را برای خوشی یا سعادت هیچ کدام انجام دهد. او تا وقتی که آن ساعت غضبناک به صدا در نیاید آرزویی ندارد، برا اینکه او در ماورائ آرزوها ایستاده است! برای اینکه او الان صاحب همه چیز است، بی نیاز است، او استاد خودش است، هر موقع که هوس جدیدی او را تحریک کند برای خود دنیای تازه ای می آفریند و بعد خواهی دانست که این افسانه شاه پریان، این خیال را چطور می توان آسان و طبیعی به طوری که اصلا شبح بودن آن را در اصل نتوان تشخیص داد، آفرید.
….
گاهی اوقات غمی مطلق مرا می گیرد و موقعی که این افسون وجودم را تسخیر می کند، این خیال به مغزم خطور می کند که قادر به ادامه زندگی حقیقی نیستم! زیرا به نظرم می آید که تمام جزییات، تمام احساسات زندگی حقیقی و عملی را از دست داده ام، چرا که من روحم را در معرض فروش گذاشته بودم، زیرا شبهای خیالبافی لحظات هوشیاری به دنبال دارند و وحشت انگیزند!
شبهای روشن، داستایوسکی
مفاهیم انسانی
2009/08/25 در 03:03 (عمومی)
جهان نا محدود نيست! ما محدود به حد زمان هستيم. اجازه نداريم محدود بودن به حد زمان را به جهان نسبت دهيم. در حدود مختلف در زمانهاي مختلف انسان مدام در حال كشف است. اما نكته اينجاست كه يك سري از تعاريف خارج از مفاهيم انساني تعريف شده اند، كه نه موافقان ونه مخالفان قادر به رد يا اثبات آن نيستند چون اساسا بر پايه استدلال كذب تعريف شده اند. تعاريفي خلق شده كه انتظار دارند كه ما با منطق وذهن انساني آن را رد كنيم، من مي گويم آنها با چه منطق و استدلالي به اين نتايج وراي درك انساني رسيده اند؟ چطور به خود حق داده اند تعاريفي نقض را مفاهيمي محكم بپندارند و چون دليلي بر استدلال منطقي آن ندارند، تكيه بر اين اصل ميكنند كه انسان ناقص است! مگر آنها انسان نيستيد؟ آنها طبق كدام مفاهيم ، تعريفهاي خودشان را خلق كرده اند؟ وقتي از ابزار و ذهن و مفاهيم انساني استفاده ميكنند براي خلق تعريفي، مضحك خواهد بود كه بگويند مفاهيم ما ناقص، و ذهن انسان محدود و قادر به درك اين تعاريف نيستند! چگونه از ذهني انساني تعريفي انساني خلق ميشود در موازات مفاهيم انساني، آنوقت ناگهان از اين ذهن دور مي شوند و مي گويند ذهن ما قادر به درك نامحدود نيست! نا محدود را از كدام مفاهيم استخراج مي كنند؟ ما در اين دنيا يك معيار ذهني و استدلالي داريم، آن هم ذهن و استدلال انساني بر مبناي مفاهيم انساني قابل درك است. پس هر مفهومي در همين چهار چوب مفاهيم انساني اگر معنا دارد، خب درست است و منطقي. ولي اگر معنا ندارد، خب كذب است! كذب همين است كه در يك چهارچوب مفهومي، تعريفي خلق شود كه در آن چهارچوب نگنجد!
واقعیت و ایمان
2009/08/25 در 03:03 (عمومی)
واقعیت نیاز به معیار دارد, معیار ما برای سنجش یک واقعیت, زمان و قوه ادراک انسان است. از میان دیدهای مختلف انسانهای متفاوت, ديد اشتراکی نتیجه میشود که به عنوان معیاری برای واقع بینی و واقعیت است. واقعیت هر آن چیزی است که لمس میشود , دیده میشود, درک میشود و نتیجه ادراک منطقی انسان و آموزه هاي تجربي است. در دنیا همه چیز نسبی است, همه رویدادها در دنیای انسانی کنش و واکنش هستند. هر واکنش نشات میگیرد از ترکیبی از کنشهای ماقبل خودش. شاید حتی یک کنش به تنهایی واکنشی مطلوب را نتیجه ندهد, اما کوچکترین کنش ها در گذشته و حال, در واکنشهای آینده موثر هستند. کوچکترین کنشهای رفتاری در نسلها پیش از ما, در تغییرات و شکل گیری رفتاری و ژنتیکی ما موثر بوده است. نكته قابل توجه اين است که انسان موجودی سراسر اجتماعی است, و گریزی از تاثیر پذیری و اشتراک در رخدادهای مطلوب شده و عرفی و تجربي ندارد. به تجربه آموختم که هویت ذهنی و فردی را گریزی از هویت جسمانی و اجتماعی نیست! ایمان نتیجه پذیرش ترکیبی از واقعیات و کذب است که بر پایه اصولی غیر قابل اثبات و ماورایی بنا شده و آرامشی را نتیجه میدهد که کمتر واقعیتی از دنیای ما میتواند این آرامش پايدار را بدهد. كساني كه به ناقص بودن ذهن و فكر انسان تاکید دارند، چگونه است كه اصول و پايه هايي از تئوريهای ماورایی را، با همين ذهن ناقص مي پذیرند؟ اگر از درون خود این تئوریها بخواهیم این تئوریها را نقد کنیم، به مشکل بر میخوریم، چون نمی توانیم پایه هایی که زاییده ی کذب هستند و سالها ریشه دوانیده اند را رد یا اثبات کنیم. این پایه ها فرض ثابتی برای مومنین به این تئوریها هستند که رد شدنی نیستند، چون اساسا پایه ای که بر اساس واقعیت بنا نشده را نمی توان با منطق واقع بین انسانی رد کرد. هيچ مفهومي ماوراي مفاهيم انساني قابل درك و پذيرش براي انسان نيست، پس ذهن انسان ناقص نيست، ذهن انسان تا هر كجا كه پيش برود مفاهيم انساني هستند، حتي مفاهيم ماورايي كه كشف ميشوند، مفاهيم انساني هستند، يعني تعريف دارند. پس ما محدود نيستيم، ما همينيم و هيچ چيزي وراي ما نيست. گيرنده و فرستنده ما، ادراك انسانی است، پس خارج از درك انسانی هر چه بيايد، مفهومي است به نام كذب كه جهت ايجاد آرامش از جهل و فريب به كار ميرود. اما جالب اینجاست که این کذب به مرور، خود به واقعیتی تبدیل میشود چرا كه به قولی: ” فریبی که ما را خرسند می کند, بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد.” کاش ایمان داشتم!
تنها درد است كه مي ماند
2009/08/23 در 03:02 (عمومی)
چقدر ريا، ديوار ظلم چقدر بلند است؟ دروغ و عوام فريبي تا كي؟ چگونه ميتوانند جلسه انس با قرآن داشته باشند، وقتي پدران و مادراني در سیاه چاله هایشان جان ميدهند؟ و فرزندان و همسراني در پشت ديوارهاي بلند همین سیاه چاله ها خون ميگريند؟ چقدر جبارند، كه جنازه هاي دختران و پسران مظلوم و آزاده را به مادران و پدران داغدار و منتظر تحويل نميدهند؟ اينگونه مراسم و بازي ها ی سخيف را براي كجاي خودشان ميخواهند؟ آنها كه از خونخواري لذت ميبرند، چگونه دم از آرامش اسلامي و انس با قرآن ميزنند؟ آه اي زندگي، اين چه درد عظيمي است كه برادران و خواهران ما را خورد ميكند؟ تنها درد است كه مي ماند. به كجا لعنت بفرستم؟ اينها انسان نيستند، اينها حيوانهاي درنده خويي هستند كه خون هم نوعان خودشان را بر سر سفره هایشان ميبرند و ظفرمندانه غرق در آرامش حيواني خود هستند. چگونه درد فرزند و همسري كه خون گريه ميكند را به سخره ميگيرند؟ و به راحتي در جلوي چشم ميليونها انسان با بي تفاوتي جلسات انس با قرآن ميگذارند؟ انسانيت مرد، اخلاق مرد، مهرباني مرد، عاطفه مرد، اي ظالمان لعنت تاريخ بر شما باد. ما كه از خود گذشتيم.
روزها و شبهای من
2009/08/21 در 03:01 (عمومی)
روزها و شبهای جوانی از پس هم ورق میخورند. شبها را در تنهایی کور کورانه صبح میکنم و روزها با بی تفاوتی شب میشوند. حقیقتا هم در چنین شکلی از زندگی تفاوتی در روز و شب نیست. شبها متعلق به خود بیخودم و روزها هم که هیچ. لعنت بر این زندگی مزخرف، لعنت به من، لعنت به همه ی دنیای کثافتی که سرشار از لجن و تهوع است. حالم از خودم بهم میخورد. من سالهاست که مرده ام و توان این بازیها را هم ندارم. مرگ به اندازه پشکلی هم ارزش ندارد، وقتی نیستیم! کجای ما شبیه زندگان است؟ یکی از همین روزها هم مرضی به سراغمان می آید و این نعش کثیفمان مثل تکه چوبی سخت میشود. این مرگ هم حالم را به هم میزند، آنهایی که مرگ میخواهند خودشان را بازی میدهند. بریزید دور این بازیهای مزخرف را، ببینید که اینجا همه چیز مزخرف است حتی مرگ، چه رسد به زندگی! حالم به هم میخورد از این همه داستان، از این همه تناقض، از این همه زیبایی ، از این همه درد. همه ی اینها دردند، چه آن زیبایی ها چه این دردها! من چیزی برای ارائه به این زندگی ندارم و زندگی هم چیزی برای ارائه به من ندارد، حتی مرگ! این مخلص کلام است. به یاد یک جمله از کافکا افتادم: ” مسئله این است که من با خودم آشتی نیستم. من همیشه چیزی نیستم و اگر برای مدتی کوتاه چیزی شوم، در تلافی اش ماه ها هیچ چیز باقی می مانم.”
زنان در کابینه از امروز تا همیشه!
2009/08/18 در 03:00 (عمومی)
بسیار سخت است در جامعه ای مرد سالار و در بین مردهایی که از امتیازاتی ویژه از جانب قانون و عرف برخوردارند، از برابری دم زد! جالب آن است که مخالفت با وزیر زن و تفسیر واپسگرایانه از قانون بر علیه زنان و عدم صلاحیت کاندیداهای زن برای ریاست جمهوری و سهمیه بندی جنسیتی و و و… بسیاری از قوانین افتضاح بر علیه زنان، از جانب خودشان بوده است، ما که همیشه پا میفشاریم به برابری. اما در کوتاه مدت باز هم قدمی بر زد زنان برداشته شد به نام احترام به زنان! حاکمیت مردسالار باز هم دست به عوام فریبی زده است! متاسفانه برای اولین بار هم که طلسم کابینه مردانه شکسته میشود برای فریب دادن و منحرف کردن افکار عمومی است، نه قدمی با نیت احترام به برابری حقوق زن و مرد! وزیرانی زن معرفی شده اند، توسط جریانی که حتی زنهای پشتیبان این جریان معتقدند که حضور زنان در مديريتهاي بالاي اجرايي از سوي وابستگان به انديشههاي منحرف مطرح شده است، نه گفتمان منجيگرايانه. این بیماران برای هیچ چیزی ارزش قائل نیستند. امروز برای فریب افکار عمومی زنانی را به کابینه معرفی میکنند که فردا این زنان به راحتی خود را سخنگو و نماینده تمام زنان در دولت معرفی کنند و از جانب آنها خود و حاکمیت واپسگرای خود را محق بدانند که هر فشاری را به زنان وارد آورند. دولت کودتا همه چیز را به گند کشیده است. ما که هیچ ارزشی برای این دولت غاصب، قائل نیستیم. فقط این را خوب میدانم که این انتخابات اگر هزینه های درد آوری از بین خواهران و برادران ما داشت، نتایج بسیار عظیمی برای ما به همراه آورد و پرده از روی بسیاری از مسائل برداشت و قبح بسیاری از دیوارهای ممنوعه را از بین برد و امروز دیگر نمی توانند دوباره در پس ماسک های خود چهره بپوشانند و ادعای عدالت داشته باشند. به هر حال فردایی هست، هر چند با فریب آغاز شد، اما ما میگوییم به هر حال آغاز شد و دیگر نمیتوانند پای زنان را از کابینه کوتاه کنند، این هم دستاوردی است، که منفعت و ماندگاریش ابدی و ضررش محدود به مدت زمان حاکمیت این غاصبان است. این دولت با نیت های کوتاه مدت برای ماندن بر مسند قدرت، گامهایی بزرگ برای ما بر داشته است، که اگر همفکران ما دولت را به دست میگرفتند، با کارشکنی های جریانهای متحجر وابسته به حاکمیت و همین دولت فعلی، چنین دستاوردهای بزرگی بدست نمی آمد.
ای سنگها من به شما غبطه میخورم
2009/08/17 در 02:59 (عمومی)
هیچ امیدی ندارم ، غرق در نا امیدی و گنگی هستم. همین نا امیدی جامه ی امید به خود میگیرد. گاهی واژه ها سمج می شوند. هر چه بگویم تکرار مکررات است. اما خب در بین این همه تکرارها، چرا نگویم؟ مرداب یاس لحظه به لحظه مرا بیشتر در خود فرو می برد، از خودم می ترسم، البته ترس چندان معنا و مفهوم هراسناکی ندارد. واژه ها گاهی تهی میشوند، فقط واژه اند، بدون هیچ باری! گاهی مزخرفاتی از ذهن تراوش می کند که فریاد هم نمی تواند تسلایی باشد. اما برای تداوم این حس مضحک عصیان و نفرت که نمیدانم چرا جامه ی آرامش به تن کرده و درد را به استخوان میرساند، با خود زمزمه میکنم: من رو به زوالم! دنیای آینده ناگزیر به یاس است، من فردا را می بینم که دنیا را مردابهای نا امیدی و یاس فرا خواهد گرفت. پس چرا تلاش؟ چرا درد؟ چرا این همه جان کندن؟ یکی مرا از این واژه ها برهاند، نمیدانم بین این همه تناقض چگونه ببینم. همه چیز همچون سراب است، نه می توانم فریاد بزنم، نه می توانم سکوت کنم که هر دوی اینها مرا را آرام نمی کند! اصلا چه نیازی به آرامش هست؟ چرا همه ی ما آرامش می خواهیم؟ چرا نمیشود در مغز من فرو کرد که زمان نمی ایستد، آرامش باشد یا نباشد. کاش میشد احساس را به دور ریخت! این همه احساسات مختلف حالم را بهم میزنند، اما چه کنم که هستند، آری هستند، انکارش هم، نابودشان نمی کند. کاش سنگ بودم، ای سنگها من به شما غبطه میخورم، به آنچه شما دارید و ندارید.
این خونها که دادیم لاله های سرخی خواهند شد در سبزه زار ایران
2009/08/12 در 02:59 (عمومی)
عقربه های ساعت، عقربه های بی رگ، که با بی تفاوتی نسبت به اطرافتان همچنان میچرخید. این همه دلها که خون شد، این همه دستها که برای اندکی آزادی بالا رفت ، امروز با رنگی از خون در جیبهایمان مخفی شده اند. چرا نگذاشتند کمی، فقط کمی دلمان خوش باشد؟ نمی گویم شکست خوردیم، چون قویا معتقدم پیروزی ما بسیار سبز و بزرگ است. اما باید بدانید که ما سبزها دلمان از این لاله ها که به خاک نشسته است خون شد و دلمان برادران و خواهرانمان را می خواهد که در دستاورد سبزمان از همه محق ترند، ما پدران و مادرانمان را آزاد میخواهیم ، نه در دیوارهای منحوس سیاه چاله های مستبدان. من نه پرچم میخواهم، نه وطن، من برادر و خواهرم را سرزنده و آزاد می خواهم، در هر بیغوله ای که باشد. اگر برادر و خواهرانمان وپدران و مادرانمان آزاد باشند و در مبال هم زندگی کنیم، امید آن داریم که دست در دست هم با تکیه بر آزادگی به سوی رفاه برویم. اما اگر همه چیز باشد و آزادگی نباشد، برادر، برادر را میکشد و من این زندگی را به ادرار سگی میفروشم. اگر فقط به دلمردگی این ملت بردبار نگاه کنیم، ادعای پیروزی مستبدان مردود است. چگونه است که قبل از انتخابات تمام کشور را سرزندگی و شادی فرا گرفته بود ولی پس از آن هر کس را که میبینیم، دندان میساید و سرخورده از این همه عریانی ظلم و جور است؟ چگونه است که اکثریتی مطلق نمی توانند حقوقشان را بستانند؟ چگونه است اقلیتی سخیف سر در آخور کرده اند و سگها را به جان ملت انداخته اند؟ چگونه یک نقطه از تاریخ چندین نتیجه دارد؟ چرا سر فرود نمی آورند در مقابل این ملت شریف؟ چگونه حامیانشان جنایت و کشتار و زندان را عدالت می پندارند؟ مگر عدالت چند معنی دارد؟ اما من چشمم به دستهای سبزی است که نمی خواهند دیگر سرخ باشند، دستهایی که در حال کاشتن بذر آینده ای سبز برای فرزندانشان هستند، که این بذرها با خون برادران و خواهرانمان آبیاری شده و هیچ داس و چاقویی نمیتواند جلوی روییدن این سبز ها را بگیرد، آینده سبز است، اگر این بذرهای سبز تشنه شوند خونهای سرخ ما به ریشه هاشان خواهد رسید و با این آبیاری، آینده ی سبزمان آنقدر استوار و ماندگار خواهد شد که تا ابد بی نیاز از هر خون سرخی باشد. این خونها که دادیم لاله های سرخی خواهند شد در سبزه زار ایران.
گریزی نیست
2009/08/11 در 02:57 (عمومی)
محصوریم. محصور غم ها و شادی ها. حصار، حصار است و گریزی نیست. محصوریم در دنیا، خانواده، دوستان، اجتماع ، محصور ظلم های حاکمان زورگو، محصور عقاید دیگران و خودمان. همه جا حصار است. گاهی شادیم ، گاهی غمگین. گاهی ماهیت حصار را فراموش میکنیم و گاهی چماق وار حس میکنیم. درد خودمان سبک شود درد دیگران هست! آرامش شب را میبویم، اما چه آرامشی؟ مگر میشود از یاد برد مادری که فرزندش در بند است؟ مگر میشود درد جانکاه پدری که فرزند آزاده اش زیر خاک است را فراموش کرد؟ یا همسری که آرامش دهنده اش در بین حصارهای ظالمان است؟ چگونه درد شکنجه ای که روان می پراند و احساس میکشد و انکار تن می آورد را از یاد ببرم؟! محال است، محال. اما همه چیز نسبی است، حتی همین محال! اگر نسبی نبود، شکنجه گران هم نبودند، این دردها برای ماست، برای من. تا درد بکشم، درد بکشم، درد، آآآآخ. گاهی به این فکر می کنم که فراموشی خوب است یا بد؟! نمی دانم، آنقدر درد میکشم که گاهی به فکر گریز می افتم، اما به کجا؟ کجای این کثافت خانه دنیا هست که حصاری نباشد؟ فکر گریز، خود حصاری می شود که از آن نیز گریزی نیست! نمی شود از این مفاهیم گریخت، هیچ مفهومی ورای این مفاهیم، مارا به آرامش نمی رساند. فرار خود شکلی از ماندن است! پس من چه کنم؟ چگونه تاب بیاورم دردها را؟ به کجا پناه ببرم؟ کجا آرامش بیابم؟ اساسا آرامش چیست؟ تعریفهای ما گنگ هستند، این مفاهیم همه چیز را به لجن می کشند. باید سوار بر حس شد و دور شد، از مفاهیم، از همه چیز و برای شروع باید به خودمان ثابت کنیم، و برای اثبات از شادی ها شروع می کنیم که حسن نیتمان را به خویشتن بنمایانیم. چون زورمان به غمها کمتر میرسد تا خوشیهایمان. اما به بیراهه میرویم، اینجا چه گندابی است که نمی شود به یک نتیجه پایدار رسید؟! همه چیز در کنش و واکنش با اجتماع هستند و خب، انسانها که پایدار نیستند، چه انتظار احمقانه ایست که نتایج پایدار باشند. واقعا عجیب است، من تنها، در نیمه های شب ، نشسته ام و کلمات را بی هدف به هم می بافم، هیچ کس اینجا نیست! پس این درد دیگرانی که با چشمانی اشکبار و دلی زخم خورده سر بر بالین مینهند، اینجا چه میکند؟ در اتاق من، در افکار یک انسان رو به زوال؟
دور یا نزدیک
2009/08/06 در 02:57 (عمومی)
اورول میگوید: با فاصله نگاه کردن به هر مطلبی و از دور دیدن، نقطه ی مقابل عاشق بودن است، یعنی برای فهمیدن و درک کردن باید شیئ، یا فرد یا مطلب مورد نظر در فاصله ی متناسب عینی و یا ذهنی رویت شوند، اگر فاصله کم شد عین و ذهن در هم مدغم می گردد و صورت عشق حاصل می شود، و دیگر ناظر عاشق است نه محقق، بیننده و مورد دید هر دو یکی می شود و آنگاه هر چه بینی ناقض آن نیز محتمل و فسادش محرز است، قضاوت و نظر عاشق است درباره ی معشوق نه تحقیق مرد دانا، به هر تقدیر عشق تنها وجهی از قضاوت هاست که مطلقا فاصله دید ندارد، و به همین دلیل است که مرادها، مرشدها، روسای مذهبی و دیکتاتورها و اشخاصی که به اطاعت صرف دیگران احتیاج دارند و نمی خواهند که مردم در کارشان تفحص و تحقیق کنند، همیشه دستور می دهند که عاشق حرفها و نظریات ایشان بشویم و چون و چرا نگوییم تا به آسانی به کار خود بپردازند.
رحمت الهی(مترجم) در مقدمه کتاب ( یادداشتهی زیرزمینی) اثر داستایوسکی
ما و لا له های سرخ
2009/08/05 در 02:53 (عمومی)
(( من دست 40 میلیون رای دهنده را می بوسم)) این سخنان صادق محصولی وزیر کشور دولت کودتاست که با صدای لرزان ملتمسانه از مردم می خواست که دیگر وارد خیابان نشوند و به تجمعات خود پایان دهند اما مردم آمده بودند. مردم آمده بودند که دیگر نه التماس محصولی را می پذیرفتند و نه از عصبانیت کامران دانشجو(معاون وزیر کودتا) و نه از تهدید سرداران نظامی ترسی به دل راه می دادند.
عاقلان همساز بودند اما طوفان فرزندان نا همگونش را به خیابان ها آورده بود. فرزندانی که در دریای آرمان خواهی و سر بداری غرقه بودند. آرمانی به قدمت تاریخ، آرمانی به بلندای آزادی و برابری و راستی و دوستی و عشق.
آنان که آزادی امیدشان، برابری آرمان شان و پیروزی آینده شان بود آمده بودند تا بگویند ما همگی انکاریم، انکار دروغ و تقلب و استبداد.
آنان که وجودشان لرزه به اندام حاکمان می انداخت ندایشان کاخ حاکمان را فرو می ریخت. سلطان، فرمان آتش داد تا به خیال خود مردم، فریادشان ، آرمانشان و حضور سبزشان را خاموش کند.
شنبه خونین فرا رسید، گل های سرخ در خون غلتیدند.
لاله های سرخ در خون لاله های سرخ در خون
اما این فریاد شریعتی است که در جان ها پیچید (( هر انقلاب دو چهره دارد، خون و پیام))
پیام خونشان و فریاد آزادی شان و آرمان برابری شان شنیده شد و به گفته شهید جاوید:
((پیامتان و سر نوشتتان همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است، آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ تجسد. آرزوهای 22سالگان سینه بر سنگ که از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه عاشق شوم 22ساله می میرم.))
هنوز ندای شهیدانمان در جان هاست، هنوز فریاشان در قلب هاست، فریاد الله اکبرشان، فریاد آزادی و آزادگی شان.
و ما نیز بر خواستیم، ما به حرمت خون لاله های سرخمان بر خواستیم، ما آمدیم تا در چهلمین روز شهادتشان، یادشان را گرامی بداریم، یادی که عرش خدا را به لرزه در آورد و اشک ها را جاری ساخت.
ما وامدار خون شهیدان راه آزادی هستیم. ما ادامه دهندگان راه لاله های سرخیم، ما نیز انکاریم، انکار ظلم و استبداد و دروغ.
ما آمدیم تا با شهیدانمان پیمان ببندیم، ﭙیمانی به زلالی آب، به سختی سنگ و به استواری کوه. پیمان ببندیم که تا آخرین نفس راهشان را ادامه می دهیم.
ما نیز آمدیم ….
“محمد”
ندای آزادیخواهی
2009/08/03 در 02:42 (عمومی)