نه گذشته، نه آینده و نه شاید، حتی حال، تحریکش نمی کند که حرکتی انجام بدهد. تمام افکارش در مرحله شکل گیری رو به نابودی میرود. زیرا نمی تواند در هیچ فکری شرایط دلخواه پیدا کند، در واقع اصلا تعریفی برای دلخواه ندارد، شاید دلیلش این باشد که در شرایط تقریبا قانع کننده ای به سر می برد! به همین خاطر فکر می کند خیلی خیلی درگیر زندگی شده، اخیرا به این نتیجه رسیده که اساسا خودش را از درگیر شدن با اجتماع دور کند! جالب تر اینکه «من» به خودش خیلی علاقه دارد، آنقدر که حاضر نیست رقیبی داشته باشد، از تمام خصوصیاتش، حتی چهره واخلاقیات عجیبش ، از همه ی جوانب خودش خوشش میاید و تقریبا خودش را می پرستد. شاید چون راه دیگری ندارد ، اما اینطور نیست، «من» فقط از خودش خوشش میاید، و تقریبا به خودش متعهد شده که چیزی یا کسی باعث جدایی «من»، از «من» نشود! دنیای عجیبی دارد، واقعا عجیب! رویایی خاص یا آرزویی ندارد، فقط کافیست مدت زمان کمی با یک فکر ، توهم یا رویای گذرنده دست به گریبان باشد، به سادگی، پرداختن به آن رویا، نابودیش را در بر خواهد داشت، شاید دلیلش واقعا تنبلی باشد، اما خوب، تنبلی زمانی به سراغ آدم میاید که شرایط تقریبا قابل تحمل باشد! نمی دانم، «من» توقعی ندارد، نتیجه ی منطقی این است که، شرایط «من» رضایت بخش است. اگر رضایت بخش است، پس باید تداوم داشته باشد، پس خستگی «من» ناشی از تکرار رضایت است. برای این آرامش خاطر سالها زحمت کشید، اما اینطور به نظر میاید که کاری نکرده، چطور ممکن است؟!! سالها از همه ی روحیات جوانان صرف نظر کرد، مدتها در جهت عکس به خود ضربه زد، احمقانه بازی کرد، اکنون که به شرایط حاضر رسید، چطور چنین قضاوتی می کنند!! سالها همه چیز را سرکوب کرد تا به یک تعادل نسبی برسد. وقتی که به تعادل نسبی و دلخواه رسید ، رو به اجتماع کرد تا «من» آرمانی را ببیند، اما همه چیز رنگ باخته ، «من» را باید با یک ترازو بسنجد، اما چه ترازویی ؟!! ترازوی اجتماع تلاشهای «من» را نمیفهمد، ترازوی اجتماع معتقد است که «من» حرکت نکرده است و چون مثل دیگران نیست، پس دور افتاده است! اجتماع وقتی چشمش به «من» آرمانی افتاد، چه چیزها که نگفت!! «منی» که مریدی همچون «من» داشت، در تاریک ترین لایه های روحیات بشری همچون احمقی جلوه می کند که هیچ توانایی ندارد. همچون جوانکی که حتی رویایی ندارد. همه ی این قاضی ها غافل از این هستند که «من» از جوانی چشم پوشید، غافل از این که «من» هیچگاه جوان نبود. «منی» که در دنیای تنهایی یک اسطوره بود وقتی در اجتماع چشم گشود، نسبت به رفتارهای اجتماع احمقی بیش نیست و چون مجبور به زیستن در اجتماع است، پس ناچار یک احمق خواهد ماند! اینجاست که «من»، به خودش رجوع می کند، و این «من» است که تمام تلاشهای خود را درک می کند و اینجاست که، اسطوره وار، و به پاس آن همه زحمات و تلاش های دیوانه وار قدر خودش را می داند، و علاقه مند به «منی» میشود که به شخصه تک تک لحظاتش را لمس کرده است. امروز چه دارد؟! می خواست آزاد باشد. آزاد اندیشید، آزاد زیست، دروغ نگفت، ریا نکرد، چون خواسته ای نداشت که با این ابزار بدست بیاورد. نصیحت کرد ، از حقایق دنیای آزاد گفت ، از آزادانه ترین افکار هم فراتر رفت، به کجا رسید؟! ثمره ی افکارش، عظیم ترین زندان بشری شد، با دیوارهایی از آزادترین عقاید!!! «من» در آزادترین و آرام ترین لحظات حتی توانایی پرورش یک رویا را ندارد، آزادی زندانی شد،که حتی نیاموخت رویا و خواستن چیست!! چون آزادی را به قیمت سرکوب ریشه ی رویاها و رفتارهای جوانی به دست آورد، و چه قیمت گزافی. فردا را نمی دانم، اما دیروز و امروز هیچ وقت افسوس امیال و لذتهای دیگران را نخورد، چون واقعا حقیرهستند. اما با چشمانی بسته تحمل کرد، سرکوب کرد، دوری کرد و هیچ نیاموخت. غافل از اینکه آزادی بدون توانایی ، معنایی ندارد. «من» هیچ چیز نمی خواهد، رویایی ندارد، آرمانی ندارد، پس ای «من» آزاد، کاش آزاد نبودی و رویایی داشتی!!!! اما «من» این را نمی پسندید، برای آزاد نگری خود زحمت کشیده بود و با تمام وجود آن را می پذیرفت. «من» آرام است و همه چیز در اطرافش با آرامش به «من» نگاه می کند. چیزی نمی خواهد جز تداوم لحظه بدون کوچکترین حرکت، «من» از حرکت بدش میامد، چون حوصله اش را نداشت، پس تا زمانی که بتواند، خواهد ایستاد، بدون رویا، بدون خواستن، بدون احساس، آرام آرام. و به هیچ کس اجازه نمیدهد که «من» را از «من» دور کند، چون تنهایی مکتب «من» است!
پایان
15 شهریور 87
محمدرضا گفت،
2010/05/07 در 16:34
شدیدا لایک!
نعیمه گفت،
2010/05/07 در 20:06
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!
خیلی خیلی خیلی ….اه لال شدم رسما! اجازه هست بگم چقد چقد چ…….اوووووووووووووف! میگذریم……همون لااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایک (قد ده تای بچگی)!
نقاش ساده لوح گفت،
2010/05/07 در 20:25
من اون من
تو رو دوست دارم
***د گفت،
2010/05/11 در 10:16
چند سال پیش درست زمانی که فکر می کردم در بالاترین وزن ترازوی قیاس خویش با جامعه هستم فهمیدم که به ترازوی درونم هیچ اهمیتی نداده ام… حالا که به این درون ایده آل فکر میکنم می بینم که چقدر از جامعه و من قبلی و جعلی خودم دور شدم، در حالی که از من واقعی هیچ وقت اینقدر راضی نبودم… حرفهایی هست که فقط من واقعیم می دونه و اون جامعه و مقیاسش اونو به هیچ وجه نمی پذیره…
پاییز گفت،
2010/05/12 در 11:43
تاریخ نوشته ت خیلی باحال بود!
من که نفهمیدم واقعا ً وبلاگ نویسی رو ترک کردی یا ….. ای بابا! این « من ِ » تو کی پایان می پذیرد؟ بی صبرانه منتظر پایان یافتنتم! ( دو نقطه دی !! )