شبهای خیالبافی لحظات هوشیاری به دنبال دارند و وحشت انگیزند!
2009/09/04 در 03:04 (عمومی)
اما در آن ساعت یاس و تاثر و حزن عنان گسیخته هم حاضر نیست این مبادله را برای خوشی یا سعادت هیچ کدام انجام دهد. او تا وقتی که آن ساعت غضبناک به صدا در نیاید آرزویی ندارد، برا اینکه او در ماورائ آرزوها ایستاده است! برای اینکه او الان صاحب همه چیز است، بی نیاز است، او استاد خودش است، هر موقع که هوس جدیدی او را تحریک کند برای خود دنیای تازه ای می آفریند و بعد خواهی دانست که این افسانه شاه پریان، این خیال را چطور می توان آسان و طبیعی به طوری که اصلا شبح بودن آن را در اصل نتوان تشخیص داد، آفرید.
مفاهیم انسانی
2009/08/25 در 03:03 (عمومی)
جهان نا محدود نيست! ما محدود به حد زمان هستيم. اجازه نداريم محدود بودن به حد زمان را به جهان نسبت دهيم. در حدود مختلف در زمانهاي مختلف انسان مدام در حال كشف است. اما نكته اينجاست كه يك سري از تعاريف خارج از مفاهيم انساني تعريف شده اند، كه نه موافقان ونه مخالفان قادر به رد يا اثبات آن نيستند چون اساسا بر پايه استدلال كذب تعريف شده اند. تعاريفي خلق شده كه انتظار دارند كه ما با منطق وذهن انساني آن را رد كنيم، من مي گويم آنها با چه منطق و استدلالي به اين نتايج وراي درك انساني رسيده اند؟ چطور به خود حق داده اند تعاريفي نقض را مفاهيمي محكم بپندارند و چون دليلي بر استدلال منطقي آن ندارند، تكيه بر اين اصل ميكنند كه انسان ناقص است! مگر آنها انسان نيستيد؟ آنها طبق كدام مفاهيم ، تعريفهاي خودشان را خلق كرده اند؟ وقتي از ابزار و ذهن و مفاهيم انساني استفاده ميكنند براي خلق تعريفي، مضحك خواهد بود كه بگويند مفاهيم ما ناقص، و ذهن انسان محدود و قادر به درك اين تعاريف نيستند! چگونه از ذهني انساني تعريفي انساني خلق ميشود در موازات مفاهيم انساني، آنوقت ناگهان از اين ذهن دور مي شوند و مي گويند ذهن ما قادر به درك نامحدود نيست! نا محدود را از كدام مفاهيم استخراج مي كنند؟ ما در اين دنيا يك معيار ذهني و استدلالي داريم، آن هم ذهن و استدلال انساني بر مبناي مفاهيم انساني قابل درك است. پس هر مفهومي در همين چهار چوب مفاهيم انساني اگر معنا دارد، خب درست است و منطقي. ولي اگر معنا ندارد، خب كذب است! كذب همين است كه در يك چهارچوب مفهومي، تعريفي خلق شود كه در آن چهارچوب نگنجد!
واقعیت و ایمان
2009/08/25 در 03:03 (عمومی)
واقعیت نیاز به معیار دارد, معیار ما برای سنجش یک واقعیت, زمان و قوه ادراک انسان است. از میان دیدهای مختلف انسانهای متفاوت, ديد اشتراکی نتیجه میشود که به عنوان معیاری برای واقع بینی و واقعیت است. واقعیت هر آن چیزی است که لمس میشود , دیده میشود, درک میشود و نتیجه ادراک منطقی انسان و آموزه هاي تجربي است. در دنیا همه چیز نسبی است, همه رویدادها در دنیای انسانی کنش و واکنش هستند. هر واکنش نشات میگیرد از ترکیبی از کنشهای ماقبل خودش. شاید حتی یک کنش به تنهایی واکنشی مطلوب را نتیجه ندهد, اما کوچکترین کنش ها در گذشته و حال, در واکنشهای آینده موثر هستند. کوچکترین کنشهای رفتاری در نسلها پیش از ما, در تغییرات و شکل گیری رفتاری و ژنتیکی ما موثر بوده است. نكته قابل توجه اين است که انسان موجودی سراسر اجتماعی است, و گریزی از تاثیر پذیری و اشتراک در رخدادهای مطلوب شده و عرفی و تجربي ندارد. به تجربه آموختم که هویت ذهنی و فردی را گریزی از هویت جسمانی و اجتماعی نیست! ایمان نتیجه پذیرش ترکیبی از واقعیات و کذب است که بر پایه اصولی غیر قابل اثبات و ماورایی بنا شده و آرامشی را نتیجه میدهد که کمتر واقعیتی از دنیای ما میتواند این آرامش پايدار را بدهد. كساني كه به ناقص بودن ذهن و فكر انسان تاکید دارند، چگونه است كه اصول و پايه هايي از تئوريهای ماورایی را، با همين ذهن ناقص مي پذیرند؟ اگر از درون خود این تئوریها بخواهیم این تئوریها را نقد کنیم، به مشکل بر میخوریم، چون نمی توانیم پایه هایی که زاییده ی کذب هستند و سالها ریشه دوانیده اند را رد یا اثبات کنیم. این پایه ها فرض ثابتی برای مومنین به این تئوریها هستند که رد شدنی نیستند، چون اساسا پایه ای که بر اساس واقعیت بنا نشده را نمی توان با منطق واقع بین انسانی رد کرد. هيچ مفهومي ماوراي مفاهيم انساني قابل درك و پذيرش براي انسان نيست، پس ذهن انسان ناقص نيست، ذهن انسان تا هر كجا كه پيش برود مفاهيم انساني هستند، حتي مفاهيم ماورايي كه كشف ميشوند، مفاهيم انساني هستند، يعني تعريف دارند. پس ما محدود نيستيم، ما همينيم و هيچ چيزي وراي ما نيست. گيرنده و فرستنده ما، ادراك انسانی است، پس خارج از درك انسانی هر چه بيايد، مفهومي است به نام كذب كه جهت ايجاد آرامش از جهل و فريب به كار ميرود. اما جالب اینجاست که این کذب به مرور، خود به واقعیتی تبدیل میشود چرا كه به قولی: » فریبی که ما را خرسند می کند, بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد.» کاش ایمان داشتم!
تنها درد است كه مي ماند
2009/08/23 در 03:02 (عمومی)
چقدر ريا، ديوار ظلم چقدر بلند است؟ دروغ و عوام فريبي تا كي؟ چگونه ميتوانند جلسه انس با قرآن داشته باشند، وقتي پدران و مادراني در سیاه چاله هایشان جان ميدهند؟ و فرزندان و همسراني در پشت ديوارهاي بلند همین سیاه چاله ها خون ميگريند؟ چقدر جبارند، كه جنازه هاي دختران و پسران مظلوم و آزاده را به مادران و پدران داغدار و منتظر تحويل نميدهند؟ اينگونه مراسم و بازي ها ی سخيف را براي كجاي خودشان ميخواهند؟ آنها كه از خونخواري لذت ميبرند، چگونه دم از آرامش اسلامي و انس با قرآن ميزنند؟ آه اي زندگي، اين چه درد عظيمي است كه برادران و خواهران ما را خورد ميكند؟ تنها درد است كه مي ماند. به كجا لعنت بفرستم؟ اينها انسان نيستند، اينها حيوانهاي درنده خويي هستند كه خون هم نوعان خودشان را بر سر سفره هایشان ميبرند و ظفرمندانه غرق در آرامش حيواني خود هستند. چگونه درد فرزند و همسري كه خون گريه ميكند را به سخره ميگيرند؟ و به راحتي در جلوي چشم ميليونها انسان با بي تفاوتي جلسات انس با قرآن ميگذارند؟ انسانيت مرد، اخلاق مرد، مهرباني مرد، عاطفه مرد، اي ظالمان لعنت تاريخ بر شما باد. ما كه از خود گذشتيم.
روزها و شبهای من
2009/08/21 در 03:01 (عمومی)
روزها و شبهای جوانی از پس هم ورق میخورند. شبها را در تنهایی کور کورانه صبح میکنم و روزها با بی تفاوتی شب میشوند. حقیقتا هم در چنین شکلی از زندگی تفاوتی در روز و شب نیست. شبها متعلق به خود بیخودم و روزها هم که هیچ. لعنت بر این زندگی مزخرف، لعنت به من، لعنت به همه ی دنیای کثافتی که سرشار از لجن و تهوع است. حالم از خودم بهم میخورد. من سالهاست که مرده ام و توان این بازیها را هم ندارم. مرگ به اندازه پشکلی هم ارزش ندارد، وقتی نیستیم! کجای ما شبیه زندگان است؟ یکی از همین روزها هم مرضی به سراغمان می آید و این نعش کثیفمان مثل تکه چوبی سخت میشود. این مرگ هم حالم را به هم میزند، آنهایی که مرگ میخواهند خودشان را بازی میدهند. بریزید دور این بازیهای مزخرف را، ببینید که اینجا همه چیز مزخرف است حتی مرگ، چه رسد به زندگی! حالم به هم میخورد از این همه داستان، از این همه تناقض، از این همه زیبایی ، از این همه درد. همه ی اینها دردند، چه آن زیبایی ها چه این دردها! من چیزی برای ارائه به این زندگی ندارم و زندگی هم چیزی برای ارائه به من ندارد، حتی مرگ! این مخلص کلام است. به یاد یک جمله از کافکا افتادم: » مسئله این است که من با خودم آشتی نیستم. من همیشه چیزی نیستم و اگر برای مدتی کوتاه چیزی شوم، در تلافی اش ماه ها هیچ چیز باقی می مانم.»
زنان در کابینه از امروز تا همیشه!
2009/08/18 در 03:00 (عمومی)
بسیار سخت است در جامعه ای مرد سالار و در بین مردهایی که از امتیازاتی ویژه از جانب قانون و عرف برخوردارند، از برابری دم زد! جالب آن است که مخالفت با وزیر زن و تفسیر واپسگرایانه از قانون بر علیه زنان و عدم صلاحیت کاندیداهای زن برای ریاست جمهوری و سهمیه بندی جنسیتی و و و… بسیاری از قوانین افتضاح بر علیه زنان، از جانب خودشان بوده است، ما که همیشه پا میفشاریم به برابری. اما در کوتاه مدت باز هم قدمی بر زد زنان برداشته شد به نام احترام به زنان! حاکمیت مردسالار باز هم دست به عوام فریبی زده است! متاسفانه برای اولین بار هم که طلسم کابینه مردانه شکسته میشود برای فریب دادن و منحرف کردن افکار عمومی است، نه قدمی با نیت احترام به برابری حقوق زن و مرد! وزیرانی زن معرفی شده اند، توسط جریانی که حتی زنهای پشتیبان این جریان معتقدند که حضور زنان در مديريتهاي بالاي اجرايي از سوي وابستگان به انديشههاي منحرف مطرح شده است، نه گفتمان منجيگرايانه. این بیماران برای هیچ چیزی ارزش قائل نیستند. امروز برای فریب افکار عمومی زنانی را به کابینه معرفی میکنند که فردا این زنان به راحتی خود را سخنگو و نماینده تمام زنان در دولت معرفی کنند و از جانب آنها خود و حاکمیت واپسگرای خود را محق بدانند که هر فشاری را به زنان وارد آورند. دولت کودتا همه چیز را به گند کشیده است. ما که هیچ ارزشی برای این دولت غاصب، قائل نیستیم. فقط این را خوب میدانم که این انتخابات اگر هزینه های درد آوری از بین خواهران و برادران ما داشت، نتایج بسیار عظیمی برای ما به همراه آورد و پرده از روی بسیاری از مسائل برداشت و قبح بسیاری از دیوارهای ممنوعه را از بین برد و امروز دیگر نمی توانند دوباره در پس ماسک های خود چهره بپوشانند و ادعای عدالت داشته باشند. به هر حال فردایی هست، هر چند با فریب آغاز شد، اما ما میگوییم به هر حال آغاز شد و دیگر نمیتوانند پای زنان را از کابینه کوتاه کنند، این هم دستاوردی است، که منفعت و ماندگاریش ابدی و ضررش محدود به مدت زمان حاکمیت این غاصبان است. این دولت با نیت های کوتاه مدت برای ماندن بر مسند قدرت، گامهایی بزرگ برای ما بر داشته است، که اگر همفکران ما دولت را به دست میگرفتند، با کارشکنی های جریانهای متحجر وابسته به حاکمیت و همین دولت فعلی، چنین دستاوردهای بزرگی بدست نمی آمد.
ای سنگها من به شما غبطه میخورم
2009/08/17 در 02:59 (عمومی)
هیچ امیدی ندارم ، غرق در نا امیدی و گنگی هستم. همین نا امیدی جامه ی امید به خود میگیرد. گاهی واژه ها سمج می شوند. هر چه بگویم تکرار مکررات است. اما خب در بین این همه تکرارها، چرا نگویم؟ مرداب یاس لحظه به لحظه مرا بیشتر در خود فرو می برد، از خودم می ترسم، البته ترس چندان معنا و مفهوم هراسناکی ندارد. واژه ها گاهی تهی میشوند، فقط واژه اند، بدون هیچ باری! گاهی مزخرفاتی از ذهن تراوش می کند که فریاد هم نمی تواند تسلایی باشد. اما برای تداوم این حس مضحک عصیان و نفرت که نمیدانم چرا جامه ی آرامش به تن کرده و درد را به استخوان میرساند، با خود زمزمه میکنم: من رو به زوالم! دنیای آینده ناگزیر به یاس است، من فردا را می بینم که دنیا را مردابهای نا امیدی و یاس فرا خواهد گرفت. پس چرا تلاش؟ چرا درد؟ چرا این همه جان کندن؟ یکی مرا از این واژه ها برهاند، نمیدانم بین این همه تناقض چگونه ببینم. همه چیز همچون سراب است، نه می توانم فریاد بزنم، نه می توانم سکوت کنم که هر دوی اینها مرا را آرام نمی کند! اصلا چه نیازی به آرامش هست؟ چرا همه ی ما آرامش می خواهیم؟ چرا نمیشود در مغز من فرو کرد که زمان نمی ایستد، آرامش باشد یا نباشد. کاش میشد احساس را به دور ریخت! این همه احساسات مختلف حالم را بهم میزنند، اما چه کنم که هستند، آری هستند، انکارش هم، نابودشان نمی کند. کاش سنگ بودم، ای سنگها من به شما غبطه میخورم، به آنچه شما دارید و ندارید.
این خونها که دادیم لاله های سرخی خواهند شد در سبزه زار ایران
2009/08/12 در 02:59 (عمومی)
عقربه های ساعت، عقربه های بی رگ، که با بی تفاوتی نسبت به اطرافتان همچنان میچرخید. این همه دلها که خون شد، این همه دستها که برای اندکی آزادی بالا رفت ، امروز با رنگی از خون در جیبهایمان مخفی شده اند. چرا نگذاشتند کمی، فقط کمی دلمان خوش باشد؟ نمی گویم شکست خوردیم، چون قویا معتقدم پیروزی ما بسیار سبز و بزرگ است. اما باید بدانید که ما سبزها دلمان از این لاله ها که به خاک نشسته است خون شد و دلمان برادران و خواهرانمان را می خواهد که در دستاورد سبزمان از همه محق ترند، ما پدران و مادرانمان را آزاد میخواهیم ، نه در دیوارهای منحوس سیاه چاله های مستبدان. من نه پرچم میخواهم، نه وطن، من برادر و خواهرم را سرزنده و آزاد می خواهم، در هر بیغوله ای که باشد. اگر برادر و خواهرانمان وپدران و مادرانمان آزاد باشند و در مبال هم زندگی کنیم، امید آن داریم که دست در دست هم با تکیه بر آزادگی به سوی رفاه برویم. اما اگر همه چیز باشد و آزادگی نباشد، برادر، برادر را میکشد و من این زندگی را به ادرار سگی میفروشم. اگر فقط به دلمردگی این ملت بردبار نگاه کنیم، ادعای پیروزی مستبدان مردود است. چگونه است که قبل از انتخابات تمام کشور را سرزندگی و شادی فرا گرفته بود ولی پس از آن هر کس را که میبینیم، دندان میساید و سرخورده از این همه عریانی ظلم و جور است؟ چگونه است که اکثریتی مطلق نمی توانند حقوقشان را بستانند؟ چگونه است اقلیتی سخیف سر در آخور کرده اند و سگها را به جان ملت انداخته اند؟ چگونه یک نقطه از تاریخ چندین نتیجه دارد؟ چرا سر فرود نمی آورند در مقابل این ملت شریف؟ چگونه حامیانشان جنایت و کشتار و زندان را عدالت می پندارند؟ مگر عدالت چند معنی دارد؟ اما من چشمم به دستهای سبزی است که نمی خواهند دیگر سرخ باشند، دستهایی که در حال کاشتن بذر آینده ای سبز برای فرزندانشان هستند، که این بذرها با خون برادران و خواهرانمان آبیاری شده و هیچ داس و چاقویی نمیتواند جلوی روییدن این سبز ها را بگیرد، آینده سبز است، اگر این بذرهای سبز تشنه شوند خونهای سرخ ما به ریشه هاشان خواهد رسید و با این آبیاری، آینده ی سبزمان آنقدر استوار و ماندگار خواهد شد که تا ابد بی نیاز از هر خون سرخی باشد. این خونها که دادیم لاله های سرخی خواهند شد در سبزه زار ایران.
گریزی نیست
2009/08/11 در 02:57 (عمومی)
محصوریم. محصور غم ها و شادی ها. حصار، حصار است و گریزی نیست. محصوریم در دنیا، خانواده، دوستان، اجتماع ، محصور ظلم های حاکمان زورگو، محصور عقاید دیگران و خودمان. همه جا حصار است. گاهی شادیم ، گاهی غمگین. گاهی ماهیت حصار را فراموش میکنیم و گاهی چماق وار حس میکنیم. درد خودمان سبک شود درد دیگران هست! آرامش شب را میبویم، اما چه آرامشی؟ مگر میشود از یاد برد مادری که فرزندش در بند است؟ مگر میشود درد جانکاه پدری که فرزند آزاده اش زیر خاک است را فراموش کرد؟ یا همسری که آرامش دهنده اش در بین حصارهای ظالمان است؟ چگونه درد شکنجه ای که روان می پراند و احساس میکشد و انکار تن می آورد را از یاد ببرم؟! محال است، محال. اما همه چیز نسبی است، حتی همین محال! اگر نسبی نبود، شکنجه گران هم نبودند، این دردها برای ماست، برای من. تا درد بکشم، درد بکشم، درد، آآآآخ. گاهی به این فکر می کنم که فراموشی خوب است یا بد؟! نمی دانم، آنقدر درد میکشم که گاهی به فکر گریز می افتم، اما به کجا؟ کجای این کثافت خانه دنیا هست که حصاری نباشد؟ فکر گریز، خود حصاری می شود که از آن نیز گریزی نیست! نمی شود از این مفاهیم گریخت، هیچ مفهومی ورای این مفاهیم، مارا به آرامش نمی رساند. فرار خود شکلی از ماندن است! پس من چه کنم؟ چگونه تاب بیاورم دردها را؟ به کجا پناه ببرم؟ کجا آرامش بیابم؟ اساسا آرامش چیست؟ تعریفهای ما گنگ هستند، این مفاهیم همه چیز را به لجن می کشند. باید سوار بر حس شد و دور شد، از مفاهیم، از همه چیز و برای شروع باید به خودمان ثابت کنیم، و برای اثبات از شادی ها شروع می کنیم که حسن نیتمان را به خویشتن بنمایانیم. چون زورمان به غمها کمتر میرسد تا خوشیهایمان. اما به بیراهه میرویم، اینجا چه گندابی است که نمی شود به یک نتیجه پایدار رسید؟! همه چیز در کنش و واکنش با اجتماع هستند و خب، انسانها که پایدار نیستند، چه انتظار احمقانه ایست که نتایج پایدار باشند. واقعا عجیب است، من تنها، در نیمه های شب ، نشسته ام و کلمات را بی هدف به هم می بافم، هیچ کس اینجا نیست! پس این درد دیگرانی که با چشمانی اشکبار و دلی زخم خورده سر بر بالین مینهند، اینجا چه میکند؟ در اتاق من، در افکار یک انسان رو به زوال؟
دور یا نزدیک
2009/08/06 در 02:57 (عمومی)
اورول میگوید: با فاصله نگاه کردن به هر مطلبی و از دور دیدن، نقطه ی مقابل عاشق بودن است، یعنی برای فهمیدن و درک کردن باید شیئ، یا فرد یا مطلب مورد نظر در فاصله ی متناسب عینی و یا ذهنی رویت شوند، اگر فاصله کم شد عین و ذهن در هم مدغم می گردد و صورت عشق حاصل می شود، و دیگر ناظر عاشق است نه محقق، بیننده و مورد دید هر دو یکی می شود و آنگاه هر چه بینی ناقض آن نیز محتمل و فسادش محرز است، قضاوت و نظر عاشق است درباره ی معشوق نه تحقیق مرد دانا، به هر تقدیر عشق تنها وجهی از قضاوت هاست که مطلقا فاصله دید ندارد، و به همین دلیل است که مرادها، مرشدها، روسای مذهبی و دیکتاتورها و اشخاصی که به اطاعت صرف دیگران احتیاج دارند و نمی خواهند که مردم در کارشان تفحص و تحقیق کنند، همیشه دستور می دهند که عاشق حرفها و نظریات ایشان بشویم و چون و چرا نگوییم تا به آسانی به کار خود بپردازند.
رحمت الهی(مترجم) در مقدمه کتاب ( یادداشتهی زیرزمینی) اثر داستایوسکی
ما و لا له های سرخ
2009/08/05 در 02:53 (عمومی)
(( من دست 40 میلیون رای دهنده را می بوسم)) این سخنان صادق محصولی وزیر کشور دولت کودتاست که با صدای لرزان ملتمسانه از مردم می خواست که دیگر وارد خیابان نشوند و به تجمعات خود پایان دهند اما مردم آمده بودند. مردم آمده بودند که دیگر نه التماس محصولی را می پذیرفتند و نه از عصبانیت کامران دانشجو(معاون وزیر کودتا) و نه از تهدید سرداران نظامی ترسی به دل راه می دادند.
عاقلان همساز بودند اما طوفان فرزندان نا همگونش را به خیابان ها آورده بود. فرزندانی که در دریای آرمان خواهی و سر بداری غرقه بودند. آرمانی به قدمت تاریخ، آرمانی به بلندای آزادی و برابری و راستی و دوستی و عشق.
آنان که آزادی امیدشان، برابری آرمان شان و پیروزی آینده شان بود آمده بودند تا بگویند ما همگی انکاریم، انکار دروغ و تقلب و استبداد.
آنان که وجودشان لرزه به اندام حاکمان می انداخت ندایشان کاخ حاکمان را فرو می ریخت. سلطان، فرمان آتش داد تا به خیال خود مردم، فریادشان ، آرمانشان و حضور سبزشان را خاموش کند.
شنبه خونین فرا رسید، گل های سرخ در خون غلتیدند.
لاله های سرخ در خون لاله های سرخ در خون
اما این فریاد شریعتی است که در جان ها پیچید (( هر انقلاب دو چهره دارد، خون و پیام))
پیام خونشان و فریاد آزادی شان و آرمان برابری شان شنیده شد و به گفته شهید جاوید:
((پیامتان و سر نوشتتان همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است، آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ تجسد. آرزوهای 22سالگان سینه بر سنگ که از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه عاشق شوم 22ساله می میرم.))
هنوز ندای شهیدانمان در جان هاست، هنوز فریاشان در قلب هاست، فریاد الله اکبرشان، فریاد آزادی و آزادگی شان.
و ما نیز بر خواستیم، ما به حرمت خون لاله های سرخمان بر خواستیم، ما آمدیم تا در چهلمین روز شهادتشان، یادشان را گرامی بداریم، یادی که عرش خدا را به لرزه در آورد و اشک ها را جاری ساخت.
ما وامدار خون شهیدان راه آزادی هستیم. ما ادامه دهندگان راه لاله های سرخیم، ما نیز انکاریم، انکار ظلم و استبداد و دروغ.
ما آمدیم تا با شهیدانمان پیمان ببندیم، ﭙیمانی به زلالی آب، به سختی سنگ و به استواری کوه. پیمان ببندیم که تا آخرین نفس راهشان را ادامه می دهیم.
ما نیز آمدیم ….
«محمد»
ندای آزادیخواهی
2009/08/03 در 02:42 (عمومی)
اوضاع بدی شده است، همه چیز به هم پیچیده، این بزنگاه تاریخی بیش از حد خاص شده، دردهای این جنبش هر روز بیشتر میشود. پس از دیدن تصاویر کشتار و سرکوب مردم و پس از دیدن چهره شهدای سبزمان و پس از دیدن جنایتهاشان از نزدیک، امروز هم دیدن چهره بزرگانی از این رسانه ی مزدور، و شنیدن مزخرفاتی که واقعا تهوع آور است. ابطهی همیشه خندان، را میبینم که از چشمانش درد میبارد، و دردش دلم را خون می کند. نبوی پیر را میبینم که پیری هنوز نتوانست کمرش را خم کند اما ظلم بنیادگرایان مذهب سوار که سنشان به جنگ هم نمیرسد کمر این چریک پیر را خم کرد. امین زاده عزیز روزی که در سالن 20 هزار نفری آزادی از پیروزی میگفتی، کی گمان این همه ظلم را میبردی؟ میردامادی عزیز که میبینم راسخ به سناریوی کثیف این مزدوران نگاه میکنی. صفایی فراهانی مدیر که قدرت مدیریتت همه را به تحصین وا میداردُ امروز چه شکسته ای! رمضانزاده، عطریانفر، تاجزاده و جوانانی که فکر نمی کردند بربریت هنوز بر مدنیت غالب است! این چه دادگاهیست؟ حکومت بد سری دارد! اینها میخواهند تمام و کمال جریان معترض را حذف کنند، اینها میخواهند تصفیه تمام عیار کنند . این روزها در تاریخ سیاه این حکومت ماندگار است. چه میکنید؟ در کجای دنیا زندگی میکنید؟ میدانید امروز چه روزیست؟ ما در چه دوره ای زندگی میکنیم؟ های ای غافلان، ای به خواب رفتگان، ای ظالمان. اینجا ایران است و ما در دوره ای زندگی می کنیم که سالها از بربریت و زورگویی و فاشیزم گذشته است! شما کجا سیر میکنید؟ تا بوده همین بوده و تا هست چنین است!! چگونه زوزه ی تاریخ را نمی شنوید؟ این چه دادگاهیست؟ این چه کیفر خواستی است برای آزادیخواهان؟ چقدر دروغ و حماقت؟ شما از بدیهی ترین ابزارهای امروزی آزادی خواهانه میهراسید! میگویید NGOها تشکیل شدند که شما را نابود کنند، جنبش زنان میخواهد شمارا نابود کند، اعتصاب صنفی اتوبوسرانان،کارگران، معلمان و.. میخواهد شما را نابود کند، روشنفکر دینی میخواهد شمارا نابود کند، روشنفکر سکولار میخواهد شما را نابود کند، روشنفکر علمی و اساتید دانشگاه میخواهند شمارا نابود کند، جنبش دانشجویی و دانشجوی روشنفکر میخواهد شمارا نابود کند، فلان سازمان حقوق بشری میخواهد شمارا نابود کند، غرب میخواهد شما را نابود کند، شرق میخواهد شما را نابود کند، مراجع می خواهند شمارا نابود کنند، مردم می خواهند شما را نابود کنند… چقدر توهم ؟ پس شما از کدام اینها هستید؟ این چه تشکیلاتی است که ساخته اید؟ که فقط واپسگرایان متحجر که تنها سلاحشان چماق و گلوله است شمارا میخواهند؟ از تاریخ درس بگیرید، میگویید انقلاب مخملین! کدام انقلاب مخملین؟ احمق ها انقلاب در هر شکلی از جانب اکثریت به اقلیت دیکتاتور است، کودتاست که از جانب اقلیت به اکثریت است، کاری که شما کردید. وقتی ادعا میکنید که مردم با مشارکت 85% جلوی انقلاب مخملین را گرفتند، یک نفر فقط یک نفر نیست دم دستتان که به شما بخندد و بگوید آخر این چه حرفیست که میزنید؟! یا در اکثریت هستید که از چه میترسید؟ و اگر در اقلیت هستید، که هستید ، پس خفه شوید اینقدر ملت، ملت نگویید. ملت هیچوقت در تاریخ با دیکتاتورها نبودند، مگر اینکه اقلیتی آدمکش را ملت بدانید. گلوله و زور آخرین سلاح و آخرین نفسهای آلوده ی واپسگرایان تمامیت خواه است. بالاتر از سیاهی رنگی نیست، پس از این چه خواهید کرد؟ پس بجنگ تا بجنگیم. شهدای سبز عزیز، عزیزان در بند ما، رسالت تاریخی ما همین است، که همچنان پس از گذشته هزاران سال از بشریت، ما راه آزادگی و آزادی را پی بگیریم، ایران امروز و جنبش سبز ما عهده دار پرچم بزرگترین جنبش آزادیخواهی در حال حاضر در جهان هست، میدانیم که چشم تاریخ تیز بین است و صدای آزادیخواهان بسیار رسا تر از هر صدایی در تاریخ، پس فریاد بزنید تا ندای آزادیخواهیتان گوش تمام دیکتاتورها را چه زیر و چه روی خاک کر کند.
ما فرزندان همین دربند شدگانیم با ما چه می کنید؟
2009/08/02 در 03:32 (عمومی)
چه کار می کنید ای ظالمان؟ با فرزندان انقلاب چه می کنید؟ ما فرزندان همین دربند شدگانیم که امروز در بیدادگاههای شما آمده اند که خود را بشکنند، این کمر ماست که می شکند، این چشمان ماست که خون میشود، اما امید را نمی توانید در ما بخشکانید. چرا کمرمان را میشکنید؟ این چه ظلمی است که به هموطنان خود روا میدارید؟ چه کسی را خرد می کنید؟ چه کسی را به خون میکشید؟ که را متهم می کنید؟ شما از کدام ملت دم میزنید؟ شما نماینده کدام طیف از ملت هستید؟ هر کس که فقط برای لحظه ای ببیند و بیاندیشد و بشنود از شما نیست، آنها که با شما هستند غافلانند، نمی بینند، نمی اندیشند و نمی شنودند ناله به خون نشسته ملتی آزاد را. تئوری شما جهل در سطح تودهاست. برای که از ملت دم میزنید؟ مخاطبان شما کیستند؟ یا غافلانند که نیازی به تزریق دروغهای شما ندارند، چون غافلند. یا ما هستیم که با این بازیها فقط ریشه کینه در دلهامان میدوانید. ما پدران و مادرانمان را میشناسیم، چه خیال باطلیست که به آنها شک کنیم. ما استواریم حتی اگر در تاریکی سیاهچاله های شما، خود را انکار کنیم، استوار می ایستیم و شک به خود راه نمی دهیم. شما چه دارید که از سایه خودتان هم میهراسید؟ شما چه دارید که تا پایان عمر حقیرتان همواره از هر فکر و روشنفکری میترسید؟ شما از ملتی میترسید که همیشه هستند، ما از شما که همیشه نیستید چرا بترسیم. از شما انتظاری بیش از این نیست، واپسگرایی و تحجر غرق در قدرت پرستی مغزتان را سیقل داده. امیدی به شما نداریم، امیدمان به این است که نسل شما رو به انقراض است. شما که دین را به گلوله تبدیل کردید، انتظار نداریم که کمرمان را نشکنید. بکشید، بگیرید، محاکمه کنید، زندانی کنید، این منتهای توان شماست در مقابل آزادگان. پس از این دیگر حرکتی ندارید جز استمرار جنایت. سفره هایتان را با خون آزادگان رنگین میکنید. تا کجا؟ تا بدانجا که نسلتان عوض شود، و من میدانم که فرزندان و نوه های شما دیگر از بوی خون نشئه نخواهند شد. اگر شدند هم باز امیدمان به نسل بعدترش خواهد بود. آنها در کنار فرزندان همانهایی که شما میکشید رشد میکنند، نمی توانید چشم فرزندان خودتان را کور کنید. ما استواریم.
طویله
2009/08/01 در 03:19 (عمومی)
تقریبا مطمئنم که واژه ها دگر گون شده اند و معنایی بر عکس را انعکاس میدهند. می گویم همه جا را کثافت گرفته، می گویند به به، چقدر زیبا. می گویم همه چیز زیباست ، باید زیبایی هارا ببینیم، می گویند، طرف سر خوش است! در اوضاع احوال فعلی هم که انسانها به حیوانیت خود مینازند و همه جوره در پی اثبات حیوان بودن خود هستند، حتی درد هم گاهی دروغ می گوید، آنچنان در حال درد کشیدن هستیم و زوزه می کشیم که ناگهان وسط درد خستگی به سراغمان می آید میزنیم زیر خنده. واقعا کثافت از سرو رویمان بالا میرود. در این اوضاع فاجعه بار ایران هم که یک سری نمی دانم چه بگویم؟ گرگ، سگ، لاشخور؟ این حیوانها بیچاره ها حیوانند، این آدمهای کثافت ماهیت آنها را هم به گه کشیده اند . یک آدم به خودش اجازه میدهد که آدمی دیگر در حد خودش را بکشد. کشتن یعنی یک عمر ، یعنی خاطرات کودکی، نوجوانی، جوانی، بزرگسالی، حالا این خاطرات به تمام کسانی که او را می شناسند هم لینک دارد، یک شبکه عظیم از ارتباطات که ماهیت وجودی یک انسان در اجتماع و خانواده هست، همه اش ناگهان فوت میشود. خیلی عجیب است زندگی یک آدم یعنی تمام آن چیزی که ما از دنیا میبینیم، دیدی که من آدم میبینم ، این همه عظمت، پرت میشود. چقدر زندگی کشک است. چرا این همه ارج و ارزش می دهیم به این زندگی که به گه بند است؟؟ نه واقعا چرا؟ زندگی که پس از سالها زحمت و جان کندن و ارتباطهای مداوم با دیگران با نامهای مختلف اعم از پدر، مادر، خواهر و برادر ووو.. به راحتی یک گاو آدم نما، که متاسفانه به جای خیش به او اسلحه داده اند ، اسلحه را می گیرد به سوی قلبت و بوووم. هیچ چیز عوض نشده، گاو آدم نما میرود به سوی نقطه بعدی، می کشد تا یونجه بگیرد. اینجا مشکل چیست؟ مشکل این است که زندگی که به گه بند است را آنقدر با ارزش کرده ایم که وقتی به همین راحتی سوت می شویم، زوزه های ما گوش همه را کر می کند. با انرژی و با تمام توان و حس آزادی خواهانه و انسانی، میرویم به سوی گاوهایی که هیچ به غیر شاخ زدن نمی دانند، برای بیان اعتراض! آن هم به گاو وحشی! گاو به روی دو پا!! همه را میزند، احساس خطر کرده، تقصیر ندارد، ما مقصریم که از گاو انتظار استدلال داریم!! بعد هم که انسان بودنمان پودر شد و دیگر نفس نمی کشیم و کلا دیگر سنگی بیش نیستیم، مردم با چشمانی مبهوت و گریان ما را به روی دست می گیرند و به گاو می گویند : ببین چه کردی؟ بابا این گاو وحشی است، بیایید اول قبول کنیم که اینها آدم نیستند. همه متعجبیم که گله ای گاو وحشی، بر ملتی حاکم شدند، چاره چیست؟ گاو به هر حال گاو است، باید یونجه اش را کم کرد، تا به همان شیردهی و شخم زنی اش بپردازد. وقتی به گاو به جای خیش اسلحه بدهند، همین میشود که شده! گاو دیندار؟ گاو مدیر؟ گاو اخلاق مدار؟ این حاکمان گاو وحشی اند، یونجه می خواهند،همین. ما صاحب این زمین و خانه ایم، نه گاو. این گاو ها می خواهند زمین و خانه ما را طویله خودشان کنند. عجب طویله ایست اینجا!
موسیقی کثیف
2009/07/29 در 04:15 (عمومی)
ساعتها خندان و با حسی لطیف سیگار به لب از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم، حس گنگ و آرامش بخش. حتی احساس میکردم بیش از حد خندانم. سیگارم که تمام شد رو به سوی آینه رفتم تا نگاهی به این احمق خندان بندازم. همچنان حس لبخند به روی لبم بود، اما هر چه در آینه دقت کردم حتی ذره ای حس خوشایند ندیدم، به خود آمدم، سیاه چاله های بغض در اعماق نگاهم، کثافت را فریاد میزد. کدام لبخند؟ برق اشک و بغض را میدیم، دندانهایم از نفرت به هم میسایید ، پیشانیم موجدار، گونه هایم تو رفته و گوشه چشمانم چروکیده و تارهای سفید در گوشه گوشه موهایم نمایان بود. ذهنم چه خوش خیال بود که گمان لبخند برد، حقیقت را آینه با سردی به چشمانم تف کرد. ناگهان دستی سنگین صورت عبوس و خسته ام را به سیلی سوزاند و چندین دقیقه بی مهابا نواخت، چه موسیقی کثیف و تهوع آوری.
سطور کثیف
2009/07/28 در 05:13 (عمومی)
دیوانه می شوم، همه چیز آرام آرام از ذهنم میگذرد، دنیا، زندگی، آدمها، کشتار، جنگ، عشق، سکس، باد و این همه واژه های رنگارنگ. هر لحظه از پس لحظه دیگر. آیا واژه ها همان چیزهایی هستند که ما فکر میکنیم؟ عجب دنیایی، همیشه متعجبیم، همیشه دست دراز میکنیم، کی می خواهیم آرام بگیریم؟! تولد، مرگ، چقدر انسانها کنکاش کردند در مورد این واژه ها؟ آدمها، بیایید پرواز کنیم، بیایید داد بزنیم، نفس بکشیم، رو به خفه شدنیم، غرق می شویم، بیایدبیاید، من هوا می خواهم، من هیچ چیز نمی خواهم، چرند می گویم. نمیشود از مفاهیمی که در آن زندگی می کنیم فرار کنیم. ما همین مفاهیم هستیم، مگر میشود خودمان را انکار کنیم؟ الان یه لحظه دلم خواست مثل سگ باشم، هر جا که دلم می خواهد، ادرار کنم، هر وقت که دلم خواست سکس کنم و زبانم به خاطر غذا آویزان باشد. آدمها چقدر با این خصوصیات سگی فاصله دارید؟ همه اش دروغ است، همینهاست. ارضای حس کثیف ، در کل حس چیز جالبی است. فکر کنم گند زدم به واژه «جالب». دیوانه بودن کار …. اینها زیباترین افکار من هستند که تراوش می کنند. سازمان ندارند، یک فاجعه از خودم، هیچ انتظاری هم نیست که چیز بهتری بنویسم. حس را نابود می کنم با این سطور، انگار احساساتم عوض شده، دارم سعی می کنم درمانش کنم، که نتیجه اش شده این سطور فوق العاده کثیف که فکر میکنم اگر به روی آن ادرار کنیم، ادرار کثیف میشود. الان چهره یک بچه که زبان درازی می کند به ذهنم آمد، الان یه خط ممتد، دارم القا می کنم به خودم که تصویر یه مرد بالای دار بیاید در ذهنم، که بنویسم. دوست دارم در یک بادکنک باشم، عجب حس جالبی، البته می دانم که این بار هم گند زدم به مفهمو جالب. بوووووم.
آغاز
2009/07/27 در 03:09 (عمومی)